پیوندها
نظر سنجي

خاطرات

تاریخ و ساعت ارسال :19 آبان 1394 | 00:01

آماده ی شهادت...؛


شهید محمدی عراقی در گفتگو با خانم فاطمه محمدی عراقی فرزند شهید

شما چندمین فرزند شهید محمدی عراقی هستید؟

من فرزند چهارم شهید، متولد سال 1342 در شهر قم و دبیر آموزش و پرورش هستم. البته رسم خانوادگی ما این بود که نمی گذاشتند دخترها تحصیلات عالیه کنند. خواهر بزرگ ترم که اصلاً مدرسه نرفتند و در خانه پدر و مادر برای شان معلم گرفتند و ایشان در آن زمان تا ششم ابتدایی را در خانه خواندند. حتی مادرم می گفتند که معلم خواهرم، خانم معلمی بوده که اصرار داشته اگر ایشان در امتحانات رسمی شرکت کند، نفر اول می شود ولی پدرم اجازه ندادند و گفتند که ما فقط می خواهیم او باسواد باشد و احتیاجی نیست در بین مردها امتحان دهد.

 و بعداً هم خواهرم دروس حوزه را خواندند. بنده هم همین طور مدرسه نرفتم، در خانه تا سه سالی برادرم، مادرم به من درس دادند. بعد که دبستان اسلامی نمونه در قم باز شد و آقای حاج آقا مهدی حائری تهرانی- رحمت الله علیه- این مدرسه را باز کردند که اسلامی بود، دیگر آن موقع بود که مادرمان اجازه دادند، من امتحان ورودی دادم، قبول شدم و کلاس چهارم ابتدایی را رفتم آنجا.

 اتفاقاً دو سال که درس خواندم، در امتحانات نهایی کلاس پنجم شهر قم، نفر اول شدم ولی پدر و مادرم دیگر اجازه نداند به مدرسه ی راهنمایی بروم. البته زمان طاغوت، قم یک مشکلاتی داشت، از جمله این که برای مدارس دخترانه بازرس مرد می فرستادند و اجازه ی این که بچه ها حجاب داشته باشند نمی دادند. مادرم در مقابل این سخت گیری های زیاد، به خصوص در

جواب کسانی که می گفتند بگذارید او درس بخواند، می گفتند اگر اجازه دهم، گناهش به گردن من است. خلاصه ما یک مقدار پیش اخوی حاج محمود آقا، در خانه درس عربی خواندیم، بعد هم که دیگر انقلاب شد.

انقلاب که شد، سال 1358 به من اجازه دادند که بروم مدرسه ی راهنمایی، منتها رفتم و جهشی درس خواندم و سه سال راهنمایی را دو ساله خواندم. چهار سال دبیرستان را هم سه ساله خواندم و وارد دانشگاه شدم و دبیر عربی شدم. الان بیست و پنج سالی هست که در آموزش و پرورش کار می کنم و مشغول تدریس عربی هستم. قبلاً قم بودم و شش سال است که آمده ام تهران. الان هم در دبیرستان فرزانگان تدریس می کنم.

از ابوی شهیدتان بفرمایید و از نخستین روزهایی که ایشان را به یاد می آورید.

من حدوداً پنج سالم بود که ایشان به کرمانشاه هجرت کردند، در حقیقت دائماً و به صورت شب و روز پنج سالی بیشتر با ایشان نبودم، چون به کرمانشاه هجرت کردند. حتماً می دانید که ایشان به دستور مراجع به آنجا رفتند و مشغول فعالیت شدند. از آن پنج سال یکسری خاطرات مربوط به دوران بچگی را دارم که خدمتتان عرض می کنم و بعد هم هر از گاهی می دیدم شان و با ایشان بودم که در آن زمینه نیز مطالبی خدمتتان خواهم گفت.

شاید این خاطره مال سه الی چهار سالگی ام باشد، چون خیلی کوچک بودم. یادم است که شب ها با صدای نماز شب یا قرآن خواندن ایشان از خواب بیدار می شدم، و این حالات معنوی همین طور ادامه داشت، یعنی بعد هم که بزرگ شدیم و به کرمانشاه خدمت ایشان می رفتیم آن جا نیز همین حالت جاری بود و ایشان همیشه نیمه شب ها بلند می شدند و به نماز و دعا و تهجد و قرآن خواندن مشغول می شدند و بعد هم بچه ها را بیدار می کردند برای نماز و خیلی تقید داشتند به این مسائل و واجبات و مستحبات و از همه مهمتر: خواندن نماز در اول وقت. قم که بودند همیشه موقع نماز جماعت به حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) مشرف می شدند.

 یادم است بچه که بودم، با مادرم صف اول نماز جماعت می ایستادیم، بعد من از پشت پرده می رفتم آن طرف، می دیدم که پدرم صف اول نشسته؛ سه چهار ساله و خیلی کوچک بودم. ابوی، در این زمینه ها خیلی به ما اصرار داشتند و یادم است بر خواندن قرآن در همه روزها تأکید زیادی داشتند، سفارش می کردند که هر روز قرآن را بخوانیم و این عبادت عمیق را ترک نکنیم.

از دیگر خاطراتتان بگویید.

چند بار با ایشان به مسافرت رفتیم، در سفرها می دیدم که مدام دارند چیزی می گویند، گاهی اوقات هم که با ایشان حرف می زدم با تأخیر جوابم را می دادند، بعد که گفتم شما چه می گویید؟ گفتند نماز می خوانم. تا آن موقع نمی دانستم که نماز مستحبی را در سفر هم می شود خواند.

در راه کرمانشاه به قم یا برعکس و یا هر جای دیگر، ایشان دائماً در حال ذکر و خواندن نماز مستحبی و این گونه برنامه ها بودند. از دیگر خصوصیاتشان این که یک زندگی خیلی ساده و به دور از تشریفات را دوست داشتند و کلاً از تشریفات بدشان می آمد.

یادم است که از اسراف نیز فوق العاده بیزار بودند، اسراف در هر چیزی، مثلاً سر سفره که می نشستیم، یادم است که ایشان نان های خرده ای را که در سفره ریخته بود جمع می کردند و خودشان می خوردند. می گفتند بچه ها این ها را دور نریزید، اسراف است. یا مثلاً غذاهایی را که می ماند، نمی گذاشتند یک ذره غذا در بشقاب بچه ها بماند. می گفتند از اول به من غذا کم بدهید تا غذاهای باقی مانده بچه ها را بخورم که اسراف نشود؛ خیلی به این چیزها اهمیت می دادند.

یک مسأله ی دیگر هم این که به درس خیلی اهمیت می دادند. مادرم تعریف می کردند پدرم قم بودند و برای ازدواج دیگری می روند کرمانشاه، در کنگاور ازدواج می کنند و بعد از آن ازدواجشان سریعاً برمی گردند قم، در حالی که خانه و زندگی و همسرشان و بچه ها در کنگاور بودند. خلاصه، ایشان آمدند قم و به مادر ما هم اصلاً تأکیدی نکردند که شما حتماً باید از خانواده ی پدری تان جدا شوید و بیایید در غربت زندگی کنید.

 مادرم می گفتند وقتی ایشان رفتند، بعد از مدتی دیدم که برای خانواده و بچه ها دلشان تنگ شده و برگشته اند. از طرفی علاقه داشتند برای درس و کار تبلیغ بروند و از طرفی هم نمی دانستند خانواده را چه کار کنند. مادرم می گفتند وقتی این وضعیت را دیدم، خودم گفتم حاضر نیستم کوچک ترین لطمه ای به درس شما بخورد، خلاصه جمع کردم آمدم قم. نمی دانم مادر از چه سالی -اخوی حاج محمود آقا باید بدانند- آمدند قم و جلسات قرآن و درس عربی و تفسیر قرآن در منزل خودمان برگزار می شده؛ که هفته ای دو بار جلسه داشتند.

 مادرم می گفتند ابوی این قدر به درس و مباحثه اهمیت می دادند که هیچ زمانی مباحثه شان را ترک نمی کردند. در کل، علاقه ی شدید ابوی به درس و وعظ و تقیدشان و منظم بودن و برنامه ریزی ایشان برای تحصیل در بین آشنایان زیادتر بود.

مادرم تعریف می کردند که وقتی پدربزرگم حاج آقا بزرگ از کنگاور می آمدند قم به خانه ی ما، خب، ایشان چون آیت الله بودند، علما و برخی مراجع قم می آمدند به دیدنشان و به هر حال منزل پر از مهمانان عالم و فاضل می شد. می گفت به یکباره می دیدم که درست سر ساعت درس، حاج آقا بهاء دارد از خانه می رود، می گفتم ای بابا! حاج آقا بزرگ این جا هستند، اما ایشان می گفت من ضمن احترام زیادی که برای پدرم قائل هستم ولی به درسم هم حتماً باید برسم. یکی از درس های مهمشان درس حضرت امام خمینی (رحمه الله) بود و آن طور که من شنیدم، می گفتند «درس حاج آقا روح الله» چون آن موقع امام را به این عنوان خطاب می کردند.

بله، معظمٌ له آن زمان به این عنوان مشهور بودند.

ضمناً شهید محمدی عراقی از هم بحثی های آیت الله مظاهری اصفهانی و شهید قدوسی و امثال این بزرگواران بودند.

ایشان اهمیت خیلی زیادی به مطالعه ی درس ها می دادند. مادرم تعریف می کردند وقتی بعد از نماز مغرب و عشاء به منزل می آمدند، حتماً دو ساعتی در اتاق خودشان مطالعه داشتند. قبل از شام و قبل از خواب، هیچ گاه مطالعه ی هر شبشان ترک نمی شده و به این مسأله خیلی مقید بودند.

 خیلی هم زود به درجه ی اجتهاد رسیدند و به بحث درس خارج و این ها. اما جالب این است که وقتی به کرمانشاه رفته بودند و تدریس و مسئولیتی در حوزه ی علمیه ی آنجا داشتند، ما از دوستان می شنیدیم که می گفتند دروس سطوح پایین حوزه را برای جوانان تدریس می کنند، با این که سطح علمی خودشان بالا بود و حتی تقریرات دروس امام خمینی- رحمت الله علیه- را نوشته بودند.

ایشان با آن که می توانستند درس های سطح بالا را تدریس کنند اما خیلی تقید داشتند که همراه با جوان ها باشند و همیشه سریعاً با جوان ها ارتباط برقرار می کردند، با آنها خیلی دوست می شدند و در حوزه علمیه ی کرمانشاه هم درس هایی را می دادند که جوان تر ها این درس ها را می خواندند و کلاً می خواستند با آنها کار کنند. خیلی خوش اخلاق و خوش مشرب و به اصطلاح شوخ طبع بودند.

یعنی به دل همه می نشستند.

دقیقاً به همین خاطر بود که خیلی سریع با همه دوست می شدند. یادم است در مسافرت هایی که با اتوبوس می رفتیم و می آمدیم، ایشان با جوان های مسافر در داخل اتوبوس خیلی سریع دوست می شدند و با آنها گپ می زدند. در ضمن صحبت کردن آنها را امر به معروف و نهی از منکر می کردند و موقع نماز که می شد، خیلی با زبان خوش و با چهره ی بشاش جوان ها را دعوت می کردند که بیایید برویم نماز اول وقت بخوانیم. حتی با بچه ها و با کوچک ترها، با فامیل و در و همسایه، خیلی سریع اخت می شدند، به قول معروف آن اخلاق خوب، بر اخلاق و روابط اجتماعی ایشان تأثیر مثبت می گذاشت.

مطلب دیگری که از ابوی یادم است اهمیت زیادی بود که به صله ی ارحام می دادند. خب، ایشان سال ها کرمانشاه بودند و گاه گاهی به قم می آمدند. ما فامیل هایی در قم داریم مثل پسر عمه های ایشان یا اقوام دیگر، اما هیچ گاه امکان نداشت که اگر برای چند ساعت به قم می آمدند، به همه فامیل سر نزنند، حتی شده به دم در منزل آنها می رفتند، زنگ در خانه را می زدند و دقایقی آنها را می دیدند و یک احوالپرسی می کردند و برمی گشتند. یادم است دقیقاً چهل روز قبل از شهادتشان ابوی آمدند قم. ابتدا به مشهد مقدس سفر کرده بودند و بعد برگشتند و آمدند قم.

آن موقع شما با مادر مرحومه تان در قم زندگی می کردید؟

بله، ما قم زندگی می کردیم. روز آخر ماه شعبان بود، ابوی یک چند ساعتی آمدند و گفتند من باید زود برگردم، برنامه شب اول ماه مبارک رمضان در مسجد برقرار است. فقط چند ساعت قم بودند، به خانه هم که آمدند، شاید چیزی حدود یک ربع یا نیم ساعت پیشمان ماندند، که همان دیدار آخرین ما با ایشان بود. گفتند که من باید منزل پسر عمه ها بروم و آنها را هم ببینم. به همه سر زدند و در مورد عموی شان حاج آقا مجتبی محمدی عراقی و دیگر اقوامی هم که در قم بودند گفتند من حتماً باید بروم همه را ببینم و برگردم کرمانشاه، که دیگر رفتند و دهم شوال- چهل روز بعد- به شهادت رسیدند. یعنی منظورم این است که خیلی به صله ی ارحام اعتقاد داشتند و اهمیت زیادی می دادند. البته یادم است ما آن موقع تلفن نداشتیم و من خبر شهادت ایشان را از رادیو شنیدم، از اخبار ساعت هفت صبح روز بیست و یک مرداد. در خانه، من بودم و مادرم و مادربزرگم- مادر مادرم- منتها آنها متوجه نشده بودند که من نیز خبر را شنیده ام، فکر می کردند من موضوع شهادت پدر را نمی دانم، می خواستند موقتاً آن را از بنده پنهان کنند و به من نگویند، ولی خب سال 1360 بود. دیگر، سال اوج گیری جنگ و ترورها بود. یک ماه، چهل روز قبلش هم شهادت شهید بهشتی و هفتاد و دو تن اتفاق افتاده بود، یعنی ما آمادگی این مسأله را داشتیم، به همین دلیل وقتی اخبار را شنیدم نمی توانم بگویم که شوکه نشدم ولی مقاومت می کردم. اصلاً روحیه ی ما با این چیزها آن زمان آمیخته بود. به خصوص این که پدرم توی برنامه هایی که داشتند چند بار تهدید شده بودند به قضیه این که: «اصلاً ما نمی گذاریم پایت به مجلس باز شود، نمی گذاریم از در مجلس وارد بشوی».

مثل این که منافقین تلفنی تهدیدشان کرده بودند.

بله و ایشان واقعاً آماده ی شهادت بودند. حتماً شنیده اید که وصیت نامه ی شهید در جیبشان بوده و همان شبی که به شهادت رسیدند، قبلش وصیت نامه را نشان جوان های مسجد داده بودند. خیلی از اعضای مسجد ایشان از جوان ها بودند و به آنها گفته بودند که این وصیت نامه ی من است و آماده ام برای شهادت. حتی به اهل خانه گفته بودند که وقتی من شهید شدم، فلان سوره ی قرآن را برایم بخوانید یا مثلاً اسم خواهر کوچک ترمان را سکینه گذاشته بودند و همان دوران که خواهرم هنوز یک سالش نشده بود پدرم شهید شدند.

وقتی این اسم را بر او گذاشته بودند گفته بودند چون من به زودی می روم و او خیلی زود بی پدر می شود و پدرش از دنیا می رود، می خواهم اسمش سکینه باشد. روزهای آخر یک چنین جریاناتی رخ می داد، که احتمالاً در مصاحبه ها برای شما گفته و تعریف کرده اند.

واقعاً می دانستند و خودشان را آماده کرده بودند. خب، ما هم به هر حال آمادگی مواجهه با این مسأله را پیدا کرده بودیم، چون ایشان یک مدتی حاکم شرع کرمانشاه بودند یا مسئولیت بنیاد شهید آنجا را داشتند و می رفتند منزل شهدا، سرکشی می کردند به خانواده های شهدا، به جبهه ها می رفتند و آن اواخر هم که شرایط حضور در دور دوم انتخابات مجلس را پیدا کرده بودند، رأی بالایی داشتند و بالای نود درصد احتمال این بود که رأی بیاورند و -گفتم که- اصلاً به همین دلیل بود که مدام از طرف منافقین تهدید می شدند...

در منزل، چگونه پدری بودند؟

یک ویژگی ای که ابوی داشتند و واقعاً همیشه در ذهنم است و گاهی اوقات در خانه به پسر خودم آن را می گویم، این بود که ایشان می گفتند در خانه تا آنجا که می توانید همکاری کنید. مثلاً هر وقت در اتاق نشسته بودند و بلند می شدند که بیرون بروند، می گفتند: «الان که داریم بلند می شویم و می خواهیم به سمت آشپزخانه برویم، بهتر است دور و برمان را هم نگاه کنیم و ببینیم چه چیزهایی هست که لازم است از این جا به آن جا برده شود؛ خوب است که دست خالی از این جا نرویم. یا مثلاً از آشپزخانه که داریم می آییم توی هال، خوب است ببینیم چه چیزهایی لازم است به اتاق برده شود» و مثلاً یک روحیات و همکاری های این طوری داشتند.

در واقع با وجود داشتن آن مقام علمی و حوزوی، فردی ساده و جزئی نگر بودند.

بسیار خاکی بودند، یعنی برای شان عار نبود که این گونه کارها را بکنند، به کمک کردن به خانواده بسیار مقید بودند که تا آن جایی که می توانند کارهایی را انجام دهند.

باز خاطره ی دیگری که دارم این که مادرم تعریف می کردند و می گفتند که همان ابتدای انقلاب در سال 1342 حاج آقا بهاء به منزل آمدند و گفتند امام سخنرانی داشته اند و ریز برنامه های معظمٌ له را تعریف کرده و به مادرم گفته بودند که منزل امام- در محله ی یخچال قاضی قم- در کوچه پس کوچه واقع شده و کوچک است و به دلیل این که از این به بعد، امام مراجعات بیشتری دارند و به شخصیتی جهانی بدل شده اند، اگر شما موافقید ما منزلمان را در اختیار معظمٌ له قرار بدهیم تا بتوانند بهتر فعالیت کنند و راحت تر باشند. منزل قدیم ما در ابتدای کوچه ی ارک قرار داشت که جای معروفی است در قم و خیلی نزدیک به حرم و مدرسه ی فیضیه و دارالشفاء است، از آن جهت که این منزل از منازل قدیمی و بزرگ شهر بود، ابوی چنین پیشنهادی را مطرح کرده بودند.

مادرم می گفتند من در جواب گفتم سر و جانم فدای آقای خمینی- یا همان حاج آقا روح الله که آن موقع به حضرت امام می گفتند- من حرفی ندارم و با جان و دل حاضرم منزل را تحویل ایشان بدهم. خلاصه چنین تصمیمی گرفته بودند که همان شب ساواکی ها می ریزند امام را دستگیر می کنند و دیگر این کار عملی نمی شود. متأسفانه ما سعادت این را نداشتیم که منزلمان در اختیار حضرت امام قرار بگیرد. ولی خب آن دو عزیز از دست رفته، خیلی دوست داشتند که این کار را بکنند..

روحشان شاد.

متشکرم. باز خاطره ی دیگری که مادرم نقل می کردند در رابطه با کربلایی کاظم بود که اگر شما هم شنیده باشید، این شخص چوپانی بوده از اهالی ساروق اراک که به طور معجزه آسایی حافظ کل قرآن می شود. ظاهراً ایشان کشاورز بوده و خیلی هم مقید بوده به حساب و کتاب و خمس و زکات، و فردی با اخلاص بوده ولی خب، بی سواد بوده. بعد یک بار می رود به امامزاده ای،...

البته شرح کامل این ماجرا در کتابی هست، چون ممکن است بنده چیزهایی را فراموش کنم. کربلایی کاظم در بیداری می بیند که به او می گویند این کتیبه ها را بخوانید و سپس حافظ کل قرآن می شود. ایشان اراکی بوده و بعد می آید قم. مادرم می گفتند که پدرم دعوتشان کرده بودند منزل ما و یک عده از طلاب و علما نیز جمع شدند که این بنده خدا را امتحان کنند و ببینند حد و وضعیت حفظ قرآنش در چه سطحی است. مادرم می گفتند که من از پشت در گوش می کردم و می دیدم یک سؤال حاج آقا بهاء و یک سؤال دیگر هم آقایان دیگر از نزدیک با کربلایی کاظم مطرح می کردند و مثلاً گاهی اوقات به غیر از این که آیه ها را می پرسیدند از اول، وسط یا آخر هر آیه، از جاهای مختلف قرآن، قسمتی را می خواندند و کربلایی کاظم ادامه می داد و می گفت که از کدام سوره و کدام آیه است. مادرم می گفتند یک شیطنتی هم که آن آقایان می کردند، این بود که مثلاً چند تا یا یک حدیث را هم طرح می کردند که خیلی مشابه آیات قرآن باشد، یا مثلاً جمله هایی عربی را سر هم می کردند و به کربلایی کاظم می گفتند این در کجای قرآن است و ایشان می گفته که نه، این اصلاً در قرآن نیست، یا این حدیث است، یا از خودتان ساخته اید! منظور این که ابوی شهید ما ارتباط این شکلی هم با کربلایی کاظم داشتند.

فرمودید که خاطراتتان از شهید، بیشتر تا سن 5 سالگی بوده، بعد از آن چگونه با هم ارتباط داشتید؟

خب، چون از سن پنج سالگی من ایشان رفتند کرمانشاه و بعدها هم هیجده سالم بود که ایشان به شهادت رسیدند ولی ارتباط معنوی خاصی بینمان بود، با این که بیشتر اوقات دور بودیم از همدیگر، ولی به خوبی احساس می کردم که ارتباط خاصی بینمان هست- حالا هر زمان که همدیگر را می دیدیم- آن موقع ارتباط تلفنی کمتر بود ولی امکان دیدارهای حضوری بیشتر از حالا بود، ما می رفتیم کرمانشاه و مدتی می ماندیم یا این که ایشان می آمدند و سری به ما می زدند. هر دفعه که همدیگر را می دیدیم، حتماً در صحبت های شان نکته ای را مطرح می کردند. البته آن موقع درست متوجه نمی شدم ولی بعدها فهمیدم که شاید به ظاهر یک صحبت خیلی عادی می کردند ولی حتی آن صحبت هم یک درس بود. بعداً که یادم می افتاد، می دیدم چقدر مهم بوده؛ این صحبتی که ایشان کرده بودند.

این صحبت ها بیشتر در چه زمینه هایی بود؟

در مورد معنویات و اخلاق، در مورد فامیل و دوست و آشنا، در زمینه ی مسائل علمی، .... همیشه یک جمله ی کوتاهی می گفتند؛ خیلی هم بدون تشریفات و مسائل خاص. بعد از شهادت ابوی هم این ارتباط را تا مدت ها داشتم، چون ایشان را خیلی در خواب می دیدم. خواب هایی که خیلی مفید بود، مدت ها در خواب با ایشان صحبت می کردم، از آن دنیا می پرسیدم، از عالم برزخ می پرسیدم، بیدار که می شدم بیشترش را فراموش کرده بودم اما وقتی برای مادرم تعریف می کردم، ایشان می گفتند یک مسائلی هست که ما نباید بدانیم و به این خاطر است که وقتی شما بیدار می شوی از ذهنت پاک می شود، یکسری چیزها هست که حفظش در ذهن لازم نیست. اما یکی از خواب هایی که یادم است، این بود که از ابوی سؤالی کردم و جواب دادند. گفتم که «آقاجون» می گویند که شهدا شفاعت افراد را می کنند، آیا این درست است که شما شهیدید و شفاعت می کنید؟ ایشان برگشتند و به من گفتند که به شرط این که شما کاری نکنید که از جایی عبورتان دهند که ما شما را نبینیم و دوباره تأکید کردند که به شرط این که کارهای تان طوری باشد که در روز قیامت ما را ببینید. من خیلی برایم عجیب بود که مثلاً چطور چنین می شود؟ چند روز بعد داشتم یک کتاب می خواندم که حدیثی در این مورد از امامان معصوم- علیهم السلام- دیدم. مضمونش این بود که روز قیامت باید شیعیان ما بتوانند خودشان را به ما نشان دهند که ما شفاعتشان بکنیم، اگر کارنامه شان طوری باشد که به ما نشان داده نشوند- یعنی آنها ما را نبینند- ما نمی توانیم آنها را شفاعت کنیم، و این نکته را من چند شب قبل، در خواب از پدرم شنیده بودم.

بر خواندن همیشگی زیارت عاشورا نیز خیلی تأکید داشتند. یک بار خوابی از ابوی دیدم که بدنشان خیلی سالم و تر و تازه بود- چون هر وقت خواب می دیدم، می دانستم که ایشان شهید شدند- به ابوی گفتم که شما شهید شده اید اما چقدر خوب است که بدنتان سالم است، چهره تان شاداب است؛ حتی محاسن پدرم خیلی تر و تازه بود. گفتند این که بدن من از بین نرفته، به خاطر همان زیارت عاشوراهایی است که در دنیا می خواندم. و عجیب این است که همان وقت ها، شوهر همشیره کوچک ترم که پزشک داروساز هستند، با آن که اصلاً پدر ما را ندیده اند ولی ایشان هم در خواب شهید را دیده و چنین مطلبی را از پدرمان شنیده بودند؛ به این مضمون که زیارت عاشورا بخوانید که بدن شما بعد از مرگ تا روز قیامت همچنان تازه باقی می ماند. دقیقاً وقتی خواهرم موضوع خواب همسرش را تعریف کرد، گفتم من هم چنین خوابی دیده ام.

به هرحال امیدواریم که ما که یک خانواده از کوچک ترین خانواده های شهدا هستیم، هیچ گاه شرمنده ی شهدا نباشیم. شهدای از صدر اسلام تا حالا، نه فقط انقلاب و جنگ. ما شهید زیاد داشتیم، شهیدانی داشتیم که گمنامند، شاید هیچ کس حالی از خانواده شان نمی پرسد، شاید هیچ کس هیچ چیز از آنها نمی داند و واقعاً فقط همان اجر معنوی و الهی برای آن ها هست و برای پدر و مادر و خانواده شان. شهدایی داریم که خانواده شان شاید خیلی مشکلات و سختی ها را پیش رو دارند، حالا نه فقط از نظر مادی.... که امیدوارم خدا ما را شرمنده ی اینها نکند و روز قیامت واقعاً بتوانیم سرمان را بلند کنیم، چون وظیفه ی ما نسبت به خیلی های دیگر سنگین تر است. همیشه دعا می کنم که خدایا، ما شرمنده نشویم در این میدان و موقعیت های مختلف. ان شاءالله که خدا توفیق دهد وظیفه مان را تشخیص دهیم و بتوانیم آن را انجام دهیم. ان شاء الله که شما هم در این شرایط حساس نظام و مملکت موفق و مؤید باشید.

متشکریم. درخصوص اقتصادی بودن شخصیت پدرتان زیاد شنیده ایم. سرکار، در این باره چه می گویید؟

این مطلب را نیز من از مادر مرحومه ام شنیدم که می گفتند پدرم خیلی مقید بودند در خرج کردن سهم امام یا شهریه ی طلبگی که می گرفتند؛ البته خیلی جزئی بوده. شهریه ی طلبه ها کلاً همیشه کم هست، آن زمان که دیگر خیلی کم بوده، ولی مادرم همیشه می گفتند که ابوی خیلی مقید بودند و می گفتند این شهریه سهم امام است و باید صرف هزینه های ضروری زندگی شود.

گویا مادرتان هم متمول بودند.

بله، مادرم خودشان ارثیه ی پدری و ملک و اموالی داشتند، در واقع از سن ده سالگی پدرشان را از دست داده بودند و ارثیه ای به ایشان رسیده بود. بر همین اصل، مخارج خانه را بیشتر مادرم تأمین می کردند و توی مسائل خانه خیلی کمک حال ابوی بودند، به طوری کهپدرم همیشه می گفتند من با هزینه ی خانمم به این جا رسیدم، با هزینه ی خانمم درس خواندم؛ همیشه خیلی بر این نکته تأکید داشتند.

مادرم همیشه مقید بودند طوری خانه را بگردانند که به قول خودشان: «آب در دل حاج آقا تکان نخورد» و بتواند به درس و بحثش برسد. خود مادر نیز خیلی علاقه داشتند به درس حوزه و روحانیت، البته از یک خانواده ی روحانی نبودند، شاید در فامیلشان هیچ روحانی ای وجود نداشت؛ ولی به روحانیت خیلی اعتقاد داشتند و می گفتند ما در شهرمان حاج آقا بزرگ و پدرشان حاج آقا محمد را (که پدربزرگ و جد ما بودند می گفتند) مثل امامزاده می دانستیم و علی رغم مخالفت بعضی از فامیل و اعضای خانواده شان با پدرم ازدواج کرده بودند. بعد هم راهی ولایت غربت و قم و اینها شده بودند و پنجاه سال تمام مادر ما در قم زندگی کردند. هرچه اطرافیان به ایشان می گفتند به شهرهای دیگر بروید، می گفتند نه، دیگر من آمده ام پیش حضرت معصومه (سلام الله علیها) و می خواهم زندگی و مردگی ام در جوار حضرت باشد.

به هرحال این گونه همراهی های مادی و معنوی همواره در بالندگی چنین شخصیت هایی بسیار مؤثر است.

واقعاً بله، ایشان در حدی متمول بودند و تمام مالشان در خانه پدر خرج می شد و با آن شهریه ی جزئی ای که پدرم دریافت می کردند، به مادر می گفتند من این مبلغ را فقط نان و گوشت باید بخرم و برای ارتزاق معمولی خانه بدهم. پدرم خیلی تأکید داشتند بر خرج کردن و هزینه کردن این شهریه و بقیه ی خرج هایی که در خانواده پیش می آمد، به عهده ی مادر بود. حتی خودشان همیشه می گفتند که لباس مرا خانمم می خرد و خیلی از این راضی بودند که این هزینه کردن مادر، باعث آرامش ایشان شده و ایشان توانسته بودند درسشان را بخوانند و ادامه دهند و مادر همیشه پشتوانه ای برای ابوی بودند. ایشان خودشان همیشه برای ما تعریف می کردند که مادرتان باعث شد تا من این طور کارها را به انجام برسانم.

از سوی دیگر مادرمان این قدر علاقه مند شده بودند به روحانیت، که در زمان ازدواج ما، همیشه مقید بودند که باید دامادهایم روحانی باشند. البته به سلسله ی جلیله ی سادات هم خیلی علاقه مند بودند و می گفتند که من خودم از یک خانواده ی روحانی نبودم و در فامیلم هیچ کس روحانی نبود و سرانجام آمدم در خانواده ی یک روحانی. ولی شما که در خانواده ای روحانی بزرگ شده اید، باید باز هم توی خانواده ی روحانیت باشید تا بتوانید از معنویات و کمالات حسن استفاده را بکنید، به همین دلیل ما را هم به افراد روحانی شوهر دادند.

شما بعد از شهادت ابوی ازدواج کردید؟

بله، سال 1368. هشت سال بعد از شهادت پدرم. البته جالب است که هیچ یک از فامیلشان همسرم آقای سعیدی هم روحانی نیستند.... ولی خب، مادرم به سبب شناخت خوبی که به واسطه پدر شهیدمان از سلسله جلیله ی روحانیت پیدا کردند، خیلی راضی بودند که توانستند دخترانشان را به همسری روحانی بدهند و علاقه ی زیاد به درس و بحث روحانیت داشتند. خود من مدت ها در حوزه درس خواندم و بعد دانشگاه رفتم و کارشناسی ارشد رفتم ولی خب حوزه را تا پایان لمعه خواندم، قدم زدن در این راه همه اش به خاطر تأکیدها و تشویق های مادر بود که ما را مقید می کردند و آنها هم از تأثیرات ابوی بر ایشان بود. این که دبیر عربی شدم نیز با مادرم بود که می گفتند اگر می خواهی کار کنی یا کارمند شوی، برای زن، معلمی بهتر از هر شغلی است و بهتر از همه دوست دارم معلم دینی و قرآن و عربی باشی. خودشان هم البته بعد از انقلاب در مدارس قم دینی و قرآن و عربی تدریس می کردند. قبل از انقلاب هم عرض کردم که در دبستان نمونه اسلامی، اخلاق و دینی و قرآن تدریس می کردند.

همسر مکرمه ی شهید، در کار معلمی، استخدام دولت بودند؟

قبل از انقلاب، هرچه به ایشان اصرار کردند که استخدام شوند، می گفتند من استخدام دولت جائر نمی شوم و همین طوری به شکل آزاد برای تدریس رفتند ولی بعد از انقلاب استخدام آموزش و پرورش شدند و در مدارس راهنمایی هم قرآن و دینی تدریس می کردند. اتفاقاً ایشان هم مانند پدر شهیدمان شاگردان برجسته ای دارند که اکثراً پزشک های متعهدی هستند، خیلی های شان در کشورهای خارج، آمریکا و جاهای دیگر زندگی می کنند و خانم های خوب، با حجاب و مذهبی عالی ای هستند و گاهی اوقات با ما تماس دارند و می گویند ما آنچه داریم از «خانم نورالحاجیه» داریم که از ابتدا و از بچگی به ما مسائل دینی و قرآن را آموخت.

حرف آخر؟

تشکر می کنم درست است که تا به حال در خصوص شهید محمدی عراقی کم کاری شده، ولی همین که درصدد این هستید که مطالبی از این شهید جمع آوری شود، واقعاً به سهم خودم خیلی ممنون هستم و برایتان آرزوی توفیق می کنم. ان شاء الله که دعای خیر شهدا بدرقه ی راه همه باشد و ان شاء الله جزو افرادی باشیم که در روز قیامت، وقتی شهدا سؤال می کنند که ما جان خودمان را- یعنی بهترین چیزی که داشتیم- در راه خدا و به راحتی تقدیم نسل شما کردیم؛ شما چه کردید؟ ان شاء الله ما جزو آن افرادی باشیم که پاسخ های خوب و مکفی برای این عزیزان داشته باشیم.

منبع:ماهنامه ی فرهنگی تاریخی شاهد یاران، دوره ی جدید، شماره ی 69، مردادماه 1390



کلید واژه ها :

mohammadi araghi استان کرمانشاه کرمانشاه محمدی عراقی محمود محمدی عراقی

پرسش و پاسخ مستقیم
با آیت الله