پیوندها
نظر سنجي

از نگاه دیگران

تاریخ و ساعت ارسال :17 دی 1394 | 00:01

هدف ایشان فقط اعتلای دین بود (2)؛


شهيد محمدی عراقی در قامت یک همسر در گفتگو با کوکب (اشرف) امينی همسر شهيد بهاء الدین محمدی عراقی

در صحبت های تان فرمودید که حاج آقا خيلی خوب جوان ها و بچه ها را جذب می کردند.

وقتی همسرم می خواست برود مسجد٬ در منزل ها را می زد٬ می گفت این بچه ها به درد قرآن و نماز می خورند. یا مثلاً می گفت فلان چيز را برای تان می خرم و به شما جایزه می دهم و با این تشویق ها بچه ها را به مسجد می برد. در طی هفت٬ هشت٬ ده سالی که آنجا بود٬ همه ی اینها را از نظر اخلاقی و ایمانی به جای خوبی رساند. آقای دریابار همه ی اینها را نوشته٬ من در مسجد نبودم که از بعضی چيزها باخبر باشم. حتی کسانی که اهل نماز نبودند٬ اهل ایمان نبودند٬ اینها را نيز به همه جا رسانده بود.

آقای دریابار کی مرحوم شد؟

سال گذشته تصادف کرد و با دخترش از دنيا رفتند٬ خانمش و پسرش هم در کما بودند که بعد از آن ما دیگر از آنها اطلاعی نداریم. موقعی که به ما گفتند این بنده ی خدا تصادف کرده٬ شهاب الدین از طریق یکی از دوستان پرسيده بود٬ گفته بودند که خانمش و پسر کوچکش در کما هستند. پدر و مادرش هم که به رحمت خدا رفته اند.

آقای دریابار قبل از انقلاب از یاران و بعد از انقلاب جزو محافظان نزدیک شهيد بودند.

موقع ترور آقای یوسف پور راننده بود. حاج آقا بزرگ هم جلو نشسته بود. ماشين بزرگ چروکی چيف دودر بود. حاج آقا بهاء و بچه ها قسمت عقب ماشين بودند­ نجم الدین و شهاب الدین­ دریابار هم پشت بود٬ می گفت موقع خروج از مسجد که سر پيچ رسيدیم٬ حاج آقا منافقين را دید و به خيال این که آنها افرادی معمولی هستند گفت ماشين را نگه دارید٬ این ها مریدان من هستند. به محض این که توقف کردیم٬ از همه جا ماشين را به رگبار گرفتند. خدا عذابشان را زیاد کند٬ لباس شهربانی پوشيده بودند که شناسایی نشوند. بنده ی خدا یوسف پور پایين آمده بوده٬ او را هم زده بودند. حاج آقا بزرگ٬ چون ترکش ها در شکمش بود٬ تا چهل روز در بيمارستان بستری بود. وقتی تير که به فرق حاج آقا بهاء می خورد خودش را می اندازد روی بچه ها تا کمتر آسيب ببينند. بچه ها طوری نشده و فقط غرقه به خون بودند ولی پدرشان شهيد شده بود. شمس الدین هم موقع ترور با دوچرخه جلوتر از ماشين در حرکت بوده٬ پدرش گفته بود همان طور که با دوچرخه به مسجد آمده ای٬ همان طور هم برو. وقتی من رفتم بيمارستان٬ ما در منزل بودیم و مهمان هم داشتيم٬ خواهر شهيد نيز آمده بودند؛ خانم آقای ميریونسی.

یکدفعه دیدم صدای رگبار عجيبی آمد٬ من همان جا که نشسته بودم٬ گفتم ماشين حاج آقا بهاء را به رگبار گرفتند٬ دختر عمه شان گفت خدا نکند٬ چرا این حرف را می زنی؟ به زبان کنگاوری می گفت: «دم خير می آیی برای حاج آقا بهاء ؟» گفتم از حالت خودم فهميدم. به من یک حالتی دست داد که فهميدم ایشان شهيد شده اند. وقتی که شمس الدین آمد٬ گفتم صدای چه بود؟ گفت هيچ چيز٬ یک تير به جلوی ماشين حاج آقا زدند. ما به همسایه ها گفتيم و رفتيم بيمارستان٬ حاج آقا بزرگ٬ پدرشان٬ به هوش بود. ما که گفتيم حاج آقا بهاء٬ فقط سرش را تکان داد ولی دخترشان که پرسيده بود گفته بودند حاج آقا بهاء شهيد شده.

حاج آقا بزرگ می دانسته؟

ه نظرم همان ابتدا فهميده بود٬ تا وقتی ماشين تهيه کرده بودند و همه را برده بودند او به هوش بوده و بعد بی هوش شده و فردا صبح به هوش آمده بود.

دوست داریم بدانيم که مرحوم حاج آقا بزرگ چه نگاهی به این فرزند برومند و عزیزش داشت؟

بيانش واقعاً مشکل است. فقط آن صبر و استقامتشان و آن مظلوميتشان نشان می داد که واقعاً چه کشيده اند. بعداً موقع برگزاری مراسم چهلم که آمدند٬ گفتند چطور تشييع کردید آن شهيد عزیز را؟ و به محض آن که اسم علی اکبر امام حسين­ عليهما السلام­ را آوردند٬ انگار یک حالت بی هوشی می خواست به ایشان دست بدهد. گفتند من نمی دانمآقا اباعبدالله الحسين (عليه السلام) چه حالتی داشتند وقتی علی اکبر را غرقه به خون دیدند٬ همين جمله را در روضه خوانده بودند. شب حادثه وقتی ما رفتيم بيمارستان٬ قيامتی برپا بود­ به قول خودشان بيمارستان یکصد تختخوابی طالقانی­ من می گفتم حاج آقا بهاء کجاست؟ می گفتند اتاق عمل است. یک اتاقی بود٬ گفتند بيایيد٬ بچه های شما این جا هستند. وقتی رفتم دیدم این بچه ها غرق به خونند؛ به خصوص شهاب الدین. یکی هفت ساله و یکی پنج ساله بودند. داشتند با ماشين سرشان را می تراشيدند. دیدم نجم الدین خيلی رنگ و رویش پریده٬ گفت مامان٬ من تير نخورده ام.... ولی همين طور این بچه می لرزید٬ شهاب هم بی هوش بود. سرشان را تراشيده بودند که مطمئن شوند آنها تير نخورده اند. گفتند این دو بچه های شما هستند٬ گفتم فدای دو طفلان مسلم (عليهم السلام)٬ بگویيد پدرشان کجاست؟ که بالاخره گفتند در اتاق عمل است و بعد فهميدیم به شهادت رسيده است.

هر وقت می خواهيد از حاج آقا بهاء صحبت کنيد٬ از چه چيزهایی بيشتر صحبت می کنيد٬ درباره ی شخصيت٬ اخلاق و خصوصيات ایشان؟

ما فقط همين را می دانيم که در زندگی خيلی حضور نداشت. خيلی کمتر در بطن زندگی و خانواده بود. از همان اول هم ایشان گفتند زندگی من یک زندگی طلبه ای «نان و پنيری» بيشتر نيست و به زندگی آن چنانی و تجملاتی هم خيلی نباید فکر کنی.

یعنی از زمان خواستگاری و آشنایی این ها را به شما گفتند؟

بله٬ همه ی این ها را با بنده طی کرده بودند. گفتند من یک زندگی ساده ی طلبگی دارم؛ با یک لقمه نان و پنير. زندگی ما واقعاً خيلی ساده بود. من دختر یک روحانی بودم٬ برادرم نيز روحانی بود و اهل برنامه های آن چنانی و بریز و بپاش نبودم٬ ولی ایشان فوق العاده ساده تر از این حرف ها بودند.

اسم پدر مرحومتان چه بود؟

حاج شيخ اسدالله امينی. ایشان در شاهرود بود و دفتر ثبت اسناد و ازدواج و طلاق داشت. آن اواخر٬ دفتر را واگذار کرد و خود را کنار کشيد و وارد ميدان مبارزه شد٬ می گفت فردای قيامت باید جواب خدا را بدهم.

با وجود چنين خاندانی شما با روحانيت به خوبی آشنایی داشتيد.

آمادگی من کامل بود٬ منتها وقتی ایشان از سادگی می گفتند٬ ما به این حد باور نمی کردیم. از نظر اخلاقی٬ محبت و دوستی بچه ها و فاميل و اینها هم که زلالی شان بر همگان معلوم بود. یک وقت که فاميل به خانه ی ما می آمدند٬ می گفت ما خيلی مال دنيا نداریم که خرج کنيم٬ پس اقلاً با این زبانمان آنها را خوشحال کنيم٬ با زبان خوش نگهداری شان کنيم. از نظر اخلاقی خيلی ساده بود٬ خيلی خوش اخلاق بود٬ از نظر خانوادگی و محبت به بچه ها نيز کم نظير بود. تمام دوست و آشناها به قول خودشان می گفتند در مجلسی که حاج آقا نباشد٬ اصلاً کسی رغبت نمی کند به آن مجلس بياید­ خدا رحمتش کند­ آقای حاج آخوند هميشه نظرش این بود. آقای اشرفی اصفهانی هميشه می گفت حاج آقا! من خودم می آیم دیدن شما٬ بازدید را هم قبول دارم٬ دیگر شما را به زحمت نمی اندازم. همسر شهيد محراب­ خدا رحمتش کند­ می گفت ما این قدر حاج آقا بهاء را دوست داریم که وقتی می آید فکر می کنيم یکی از فرزندان خودمان است٬ از همه جهت خاطرمان جمع است که حاج آقا بهاء این جا هستند. شهيد محمدی عراقی از هيچ کاری هم مضایقه نمی کرد٬ در کارهای منزل٬ همه کارهایی را که واقعاً در توانش بود و وقتش را هم داشت٬ انجام می داد. این طور نبود که تکبر و رفتارهای این چنينی داشته باشد.

از سال های بعد از شهادت شهيد بگویيد. بچه ها را چگونه به سرانجام رساندید؟ با فقدان چنين یار همراه و عالم بزرگواری چطور کنار آمدید؟

خيلی مشکل بود٬ ما بعد از شهادت حاج آقا رفتيم کنگاور٬ بچه ها صغير بودند و در نبود حاج آقا بزرگ٬ با توجه به داشتن چند بچه ی صغير٬ مشکلات شرعی مربوط به برگزاری چنين مراسمی را توسط عموی شان حل کرده بودیم. یعنی زنگ زدم به آقای ميریونسی که دامادشان بود٬ گفتم ما چه کار کنيم٬ از نظر شرعی کسانی که می آیند این جا تکليفشان چيست؟ ایشان گفت من همه چيز را حل کرده ام. شما خاطرتان جمع باشد. گویا وسایل منزل را موقتاً اجاره کرده بودند تا مشکلی پيش نياید. منتها مشکلی پيش آمد و آن حکمی که شهيد از امام داشت به همراه وصيت نامه اش٬ موقع شهادت با خون پاکش یکسان شد و دیگر خوانا نبود. می گفت مرا در عتبات عاليات دفن کنيد٬ ولو قم. به علاوه٬ هميشه می گفت وصيت نامه ام در بغلم است و به همين دليل در زمان ترور به خونش رنگين شده بود. خلاصه٬ وقتی ما رفتيم کنگاور٬ اهالی این شهر گفتند نمی گذاریم جنازه را از این جا ببرید. من گفتم در وصيتش چيز دیگری گفته است. آنها گفتند اگر جنازه ی شهيد بخواهد از کنگاور برود٬ ما نمی گذاریم... به هيچ قيمتی نمی گذاریم شهيد از این جا برود٬ و ایستادگی کردند. خانواده ی شهيد هم بالاخره و به نوعی رضایت دادند و خلاصه قسمت چنين شد. حاج آقا محمود هم به این نتيجه رسيدند که پيکر پاک همان جا دفن بشود. برگزاری تمام مراسم بر عهده ی برادران شهيد بود٬ تا این که شب چهلم پدرشان از بيمارستان آمدند. اهل کنگاور خيلی اصرار داشتند که بعضی برنامه ها را عهده دار شوند اما برادران شهيد مخصوصاً آقا صادق که بزرگ تر است٬ گفت ما دو تا برادریم٬ نمی گذاریم کسی خرج کند. تمام مراسم را تا چهلم آنها برعهده گرفتند٬ برنامه های سنگينی بود٬ از تمام اطراف کنگاور و کرمانشاه می آمدند و همه چيز به عهده ی این دو برادر بود. حاج آقا بزرگ٬ خدا رحمتش کند٬ از شب چهلم که آمدند٬ ما همين طور مستأصل بودیم که با آه و زاری بچه ها و بقيه ی مشکلات آن جا چه کار کنيم؟ نهایتاً حاج آقا بزرگ قيموميت بچه ها را دادند به خود من. من گفتم فکر نمی کنم لياقتش را داشته باشم٬ گفتند نه٬ قيم بچه ها خودت هستی. بعد هم تا یک سال آنجا ماندیم. دیدم نجم الدین خيلی دارد در بين فاميل لوس می شود و همه نازش را می کشند. یک وقت گفتم حاج آقا٬ شما یک استخاره ای بکنيد برای رفتن ما به کرمانشاه. این موضوع از قبل در ذهنم بود ولی به ایشان نگفته بودم٬ گفتند آیه «فسد السموات و الارض» آمده٬ فساد زمين و آسمان در آن است. ماندن در کنگاور هم از نظر بچه ها و تربيت آنها برای مان خيلی مشکل بود٬ ما قم را انتخاب کردیم و آمدیم قم. الحمد首촷 منزل کرمانشاه را حاج آقا بزرگ خودشان ولایت داشتند٬ فروختند٬ در نيروگاه قم یک منزل بزرگی تهيه کردند و به اتفاق بچه ها با مشکلات کنار آمدیم؛ اگر خدا قبول کند. شاید هم خواست خدا بيشتر از اینها بود که ما نتوانستيم انجام بدهيم٬ لياقت شهيد نيز بيشتر از اینها بود که ما در توانمان نبود. الحمد首촷 از نظر تحصيلی هم پيش رفتند. دخترم زهرا بعد از سوم راهنمایی٬ درس حوزه خوانده و ليسانس جامعة الزهرا (سلام الله عليها) را دارد٬ که معادل فوق دیپلم آموزش و پرورش است. آن خواهرش هم داروسازی خوانده و دکتر داروساز است. چند سال هم هست که ازدواج کرده.

 

سرکار محبت فرمودید و چند عکس به یادگار مانده از شهيد عزیز را در اختيار شاهد یاران قرار دادید که به ویژه چند تا از آنها خيلی جالب است. خوشحال می شویم که توضيحاتی درباره ی بعضی از آنها بفرمایيد.

کی از این عکس ها را موقعی که شهيد رجایی رئيس جمهور بودند و آمده بودند کرمانشاه گرفته بودند٬ آقای جواد علایمی٬ شهيد محمدی عراقی٬ شهيد رجایی و شهيد اشرفی اصفهانی در این عکس هستند

این عکس که دو نفری با شهيد اشرفی اصفهانی گرفته شده مربوط به کجاست؟

وقتی حاج آقا بهاء می رفتند جبهه چند تا عکس داشتند٬ از جمله یک عکس کلاه دار در جبهه­ کلاه خود رزمی بر سر شهيد محمدی عراقی­ داشتند که دست دخترمان است. این عکس که دو نفری با شهيد اشرفی اصفهانی هم در یک امامزاده بين راه گرفته شده بود٬ زمانی که این دو شهيد بزرگ و روحانی استان در راه جبهه بودند.

راستی از جبهه رفتن های شهيد برای ما چيزی نگفتيد.

این که می گویم همه چيزشان مال انقلاب بود٬ بيشتر به همين دليل بود که چندین بار خودشان به جبهه رفتند و تمام کارهای جبهه و امور مالی جبهه و پشت جبهه در دست ایشان بود. وقتی که همسرم شهيد شوند٬ آقای مستوفی نامی که آقای سيد زاده دامادش بود و حالا به رحمت خدا رفته٬ همراه با حاج آقا بهاء کاندیدای نمایندگی مجلس بودند. آقای مستوفی رفتند مجلس و همسرم قبل از ترور به مرحله ی دوم راه یافتند. پس از حادثه ی ترور به آقای مستوفی گفتند دو ميليون تومان وجه نقد برای کمک به جبهه به نام حاج آقا بهاء واریز شده٬ که ایشان می دانستند و مسئولش بودند. تقریباً دویست و پنجاه هزار تومانی هم در منزل بود که از شهر ری آورده بودند که ما دادیم به آقای نيک نژاد رئيس گذرنامه و ایشان در جریان بودند. این هم از تکليف دو مورد پولی که بابت جبهه در دست شهيد بود.

اینها کمک هایی بوده که آن زمان مردم به جبهه می کردند و پول های نسبتاً قابلی هم بوده.

بله٬ به پول آن موقع خيلی بود. حاج آقا بهاء هر کاری می کرد٬ هم خودش می نوشت و هم چند نفر را برای آن کار شاهد می گرفت. آن پول را هم آقای نيک نژاد در جریانش بود و خود شهيد هم اسم آقای نيک نژاد را به ما گفت.

موقع شهادتشان پولی هم از این بابت در حساب حاج آقا بهاء بود؟

همان پولی که آقای مستوفی در جریانش بود در حساب حاج آقا بهاء بود. به راستی شهيد خودش به عينه می دید که در شرف شهادت است.

پول را رساندید به جایی که باید می رساندید؟

آقای مستوفی بازاری بود و آدم خيلی معتمدی بود برای کمک به جبهه. ایشان خودش پول را برداشته و مصرفی که باید٬ رسانده بود.

حاج آقا بهاء همراه حاج آقا عطاء٬ مثل این که زیاد می رفتند به جبهه.

بله٬ به رزمنده ها سر می زدند٬ گاهی هم کلاه خود سرشان بود. یک بار می گفت مثل این که خدا خواسته ما آنجا شهيد نشویم. یک بار می گفت: «در اثر انفجار خمپاره ای که جلوی ماشين ما منفجر شد٬ تمام ماشين را خاک فرا گرفت٬ با دیدن آن صحنه به خودمان گفتيم که دیگر بعيد است که ما زنده بمانيم٬ دیدیم نه٬ ما سالم ماندیم٬ چيزی نشده٬ خمپاره را جلوی ماشين انداخته بودند....» خيلی به مناطق جنگی می رفتند. آن موقع تشویق هایی که شهيد در خصوص افراد جبهه می کردند٬ بيشتر مربوط به کردستان و شهدای کردستان بود. پولی هم که از شهر ری آورده بودند مال شهدای کردستان بود که آقای نيک نژاد آمدند به منزل و تحویل ایشان دادیم. مبالغ دیگری هم بود که مال سادات بود و در جریان بودیم٬ همه را به جایی که باید می رساندیم رساندیم. بقيه اش را هم پدرشان خودش ولایت داشتند نسبت به امور بچه ها٬ ما از این جهت مستثناء بودیم و حاج آقا بزرگ با آن کهولت سن تا پنج٬ شش سال زنده بودند و خيال ما از بابت بچه ها راحت بود. دعا کنيد که رضای خدا در ميان باشد و رضایت شهيد.

ان شاء الله. حرف پایانی ندارید؟

عرضی ندارم. فقط دعا کنيد که شهيد راضی باشد و بپذیرد٬ اگر کاری کرده باشيم و قدمی برداشته باشيم٬ رضایت خدا و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را هم به دست آورده باشيم؛ که بعيد می دانم لایق باشم...

منبع مقاله :

ماهنامه ی فرهنگی تاریخی شاهد یاران٬ دوره ی جدید٬ شماره ی ٬69 مردادماه 1390



کلید واژه ها :

mohammadi araghi استان کرمانشاه کرمانشاه محمود محمدی عراقی محمدی عراقی

پرسش و پاسخ مستقیم
با آیت الله