پیوندها
نظر سنجي

خاطرات

تاریخ و ساعت ارسال :24 آبان 1394 | 00:01

خصوصیات اخلاقی شهید محمدی عراقی


 

ویژگی های اخلاقی شهید حاج آقا بهاء الدین محمدی عراقی در گفتگو با حاج سیدحسن نجفی اصفهانی، از شاگردان شهید

متولد چه سالی هستید؟

1318.

بنابراین یازده سالی از شهید کوچک تر هستید. شما از کجا با ایشان آشنا شدید؟

بسیار خوشبختم که مصاحبه ای راجع به آیت الله شهید حاج آقا بهاء الدین محمدی عراقی انجام می پذیرد. حقیر در زمان مرحوم آیت الله العظمی بروجردی (رحمه الله) چند سالی در قم بودم. آشنایی حقیر با مرحوم آیت الله حاج آقا بهاء در قم شروع شد. ایشان از شاگردان مبرز حضرت امام و همچنین آیت الله محقق داماد و آیت الله بروجردی بودند که آیت الله داماد نیز از اساتید مبرز بودند و شاگردهای بسیار مبرزی داشتند و شاید دهها و صدها مجتهد ایشان تحویل جامعه دادند، یعنی هر کسی در درس ایشان شرکت نمی کرد. عده معدودی مثل مرحوم آیت الله حاج آقا بهاء عراقی و دیگران در مدرسه فیضیه، که یک مدرس- محل تدریس- آن جا زیر کتابخانه هست و ایشان تشریف می آوردند سر درس آیت الله محقق داماد. از همان موقع من خدمت ایشان رسیدم و ارادت پیدا کردم تا بعد از چندین سال که حاج آقا بهاء تشریف آوردند کرمانشاه، خیابان خیام، خیابان نود و دو یا کاشانی، مسجد اعتمادی و من آنجا مکرر خدمتشان می رسیدم.

شما در قم شاگرد ایشان نبودید؟

خیر، این جا در کرمانشاه شاگردشان بودم.

شما چه زمانی از قم به کرمانشاه برگشتید؟

بعد از دو، سه سال. چون زیاد در قم نماندم و در واقع من قبل از حاج آقا بهاء برگشتم. این جا خدمتشان بیشتر آشنا شدم. خلاصه حاج آقا بهاء تشریف آوردند و از آن پس در مدرسه آقای بروجردی مشغول تدریس شدند که خود مرحوم آیت الله العظمی بروجردی این مدرسه را ساخته بودند. درس ایشان هم مکاسب بود. مکاسب محرمه که ما خدمت ایشان استفاده کردیم و آنچه داریم از ایشان و همچنین چهارمین شهید محراب حضرت آیت الله حاج آقا عطاء الله اشرفی اصفهانی- علیهم الرحمه- است.

در واقع شما تحصیلاتتان را در کرمانشاه ادامه دادید و شاگرد این دو بزرگوار شدید.

بله، واقعاً من از هر جهت از حضورشان استفاده کردم؛ هم از نظر اخلاقی و هم از جهت علمی. عجیب و جالب این که هم آیت الله اشرفی اصفهاانی و هم حاج آقا بهاء الدین محمدی عراقی، دو استاد نازنین و بزرگوار ما، تقدیرشان شهادت فی سبیل الله بود. باری، درسی که حاج آقا بهاء برای ما ارائه می فرمودند، مکاسب، درسی مشکل بود و تدریس آن کار همه کس نبود. آیت الله اشرفی هم درسی که می فرمودند اصول و قوانین بود که هر کسی از عهده اش برنمی آمد و هر دو این بزرگواران لطفی درباره حقیر داشتند و مورد اعتمادشان بودم. جمله ای هم از شهید اشرفی چهارمین شهید محراب عرض کنم. یک بار چند نفری از نورآباد هرسین که بین هرسین و خرم آباد است، می خواستند به مکه مشرف شوند، گفتند شما از آیت الله اشرفی اجازه بگیرید تا ما وجوهاتمان را بدهیم شما و ببرید خدمتشان. در واقع ایشان به من وکالت دادند و نوشتند که فلانی مأذون هستند وجوهات را بگیرند. من هم رفتم آنجا حساب کردم، سه، چهار نفر بودند، می خواستند به مکه بروند. مقداری پول دادند که بیاورم خدمت حاج آقا، گفتم دست خالی نیامده ام. البته وجوهات را هم آورده بودم خدمت آیت الله اشرفی- واقعاً این حکایت ها شنیدنی است و گفتنی است- گفتم حاج آقا! یک مقدار روغن توی خیک است، سه من، چهار من روغن حیوانی آورده ام خدمتتان و مقداری هم پول و چای هست. حاج آقا فرمودند این روغن را هدیه داده اند یا بابت وجوهات است؟ عرض کردم حاج آقا! چه کسی می آید سه، چهار من روغن حیوانی هدیه بدهد؟! این ها را جای وجوهات داده اند، سهم امام است، سهم سادات است. فرمود من که جرأت نمی کنم در زمانی که مردم روغن نباتی هم گیرشان نمی آید، روغن حیوانی مصرف کنم. معلوم نیست امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) راضی باشند- سهم امام بود دیگر- عرض کردم حاج آقا! پس چه کار کنم؟ من زحمتی کشیده ام، این ها را آورده ام. خدا روحش را شاد کند، فرمود شما سید هستی، جدت سخاوت دارد و راضی است، ببر و مصرف کن. ما هم آوردیم و مصرف کردیم و روغن با برکتی هم بود. می خواهم بگویم این دو شهید روحانی شهر ما تا این حد بزرگوار و اهل مراعات در مسائل بودند...

و جالب این که چنین کسانی با همدیگر معاشر و مأنوس بودند: شهید حاج آقا بهاء و شهید حاج آقا عطاء.

بله، حالا خوب است یک جمله هم از آیت الله محمدی عراقی بگویم. یک میوه فروش بود در خیابان سعدی؛ مشهدی عبدل؛ آدم با حساب و کتاب و مؤمنی بود و وجوهات می داد. حاج آقا بهاء سهم سادات این شخص را حواله به من کرد. گفت سید! میوه می خواهی برو و بابت سهم سادات بگیر- حالا یادم نیست آن وقت ها سهم سادات چند هزار تومان بود- گفتم چشم و به خیال خودم رفتم و بهترین میوه ها را انتخاب می کردم. از ابتدا همین طوری بودم. ایشان هم خودش سهم امام را از همان آقایی که حواله کرده بود میوه می گرفت ولی نه مثل از بهترین، بلکه از بین بدترین میوه های موجود. میوه های زده و لکه داری هست که در داخل سبد، می گذارند بیرون میوه فروشی و چهار، پنج کیلویش را به یک مبلغ جزئی می شود خرید؛ حاج آقا بهاء از آنها می برد. اشکال می کرد خب، می گفت سهم امام است، حساب و کتاب خاص خودش را دارد. یک روز با بچه ها رفتیم منزلشان دیدم میوه آورد و در پیش دستی جلوی ما گذاشت، از همان میوه های لک دار بود. ظاهر و باطن، هرچه بود همان بود. بچه های من نمی خوردند چون عادتشان نداده بودم به میوه های لک دار، فقط نگاه می کردند. حاج آقا گفت چرا نمی خورند؟ ایشان خیلی شوخ بود و با همه مزاح می کرد. عرض کردم حاج آقا! والله من عادتشان نداده ام که از این میوه های لکه دار بخورند، از ابتدا به آنها میوه های خوب داده ام. گفت بابا چه می گویی؟ لکه دار چیست؟ و کارد را برداشت و یک سیبی گرفت و قسمت های گندیده اش را کند و گفت بخورید. تا این حد ایشان احتیاط می کرد که سهم امام یا بیت المال، یک وقت زیادی مصرف نشود. با این که شأن حاج آقا بهاء خود به خدایی بالاتر از این حرف ها بود، ولی درجه احتیاطش تا حدی بود که در این باره هم ایشان دقت عمل داشت. این را من در کمتر کسی دیده یا شنیده ام؛ چه آن نمونه ای که از آیت الله اشرفی اصفهانی عرض کردم و چه این نمونه ای که از حاج آقا بهاء الدین عراقی گفتم.

راجع به اخلاقیاتش که اصلاً نمی توانیم حرفی بزنیم، یعنی من کوچک تر از آنم، و زبانم قاصر است که از اخلاقیات و روحیات ایشان بتوانم چیزی عرض کنم، واقعاً زبانم کند است. جوان هایی که به مسجد حاج آقا بهاء می آمدند در نماز جماعت و تفسیر ایشان شرکت می کردند، آنها بهتر می دانند که حاج آقا چطور جوان را مجذوب خودش کرده بود. با همین اخلاق و رفتار خوشی که داشت، همه جوان های آن محل را مجذوب کرده بود. من به قدری به حاج آقا بهاء علاقه داشتم که شب ها در مسجد حاج صاحب که نماز خودمان تمام می شد، بعد از نماز جماعت، حتماً می رفتم خدمت ایشان- همان خیابان خیام، مسجد اعتمادی- به خاطر ارادتی که به ایشان داشتم و همه جور از وجود نازنینش استفاده می کردم. اخلاق، رفتار و اعمالش، همه درس بود. البته آن شبی که ایشان شهید شد، آن شب را کار داشتم، نمی دانم چه بود که نشد بروم. خبر شهادتش را هم بعد فهمیدم که حاج آقا بهاء بعد از اقامه جماعت، به همراه مرحوم پدرشان آیت الله حاج آقا بزرگ کنگاوری که امام جمعه کنگاور بود و دو تا بچه کوچک، شمس الدین و نجم الدین، نماز که تمام می شود به اتفاق سوار ماشین می شوند. از مسجد که خارج می شوند و از کوچه می خواهند وارد خیابان اصلی شوند، یک منافق، که خداوند ان شاء الله آن به آن، به عذابش بیفزاید و همچنین آن به آن به عذاب منافقی که شهید اشرفی اصفهانی را به شهادت رساند بیفزاید، رگبار گلوله را گرفته بود. پدرشان مجروح شد، راننده شان هم که محافظ بود شهید شد؛ علیرضا یوسف پور که ایشان هم راننده بود و هم محافظ بود. مرحوم دریابار هم بود که مجروح شد. این طور که شنیدم، دو تا بچه ها هم غرق به خون شدند، ولی چون کوچک بودند از تیررس دور ماندند و سالم ماندند. خود حاج آقا بزرگ هم مجروح شد، ایشان را بردند بیمارستان و مداوا کردند. حاج آقا بهاء هم شهید شد.

راجع به خصوصیات اخلاقی ایشان بیشتر بگویید.

با وجود آن همه صرفه جویی و مراعاتی که می کردند، بسیار سخاوتمند بودند. یک روز تشریف آوردند منزل ما، جنب مسجد المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف). مستأجر آقای اصفهانی بودیم. با تشر گفت سید! گفتم بله حاج آقا! گفت این جا خانه توست؟ گفتم نه حاج آقا، ما مستأجریم. خیلی ناراحت شد. گفت سید! تو چند سال است کرمانشاهی، خودت آقازاده، پدرت آیت الله، چه و چه و چه... جرا باید مستأجر باشی؟ گفتم چرا ندارد، حاج آقا! چه کنیم؟ نداریم، مستأجریم. خلی ناراحت شد و همان جا تصمیم گرفت که یک خانه ای برای من بخرد، خدا روحش را شاد کند، الان خانه ای که من دارم و نشسته ام از ایشان است. خودش رفت دنبال خانه و بنگاه. این خیلی حرف است. حالا کسی بانی می شود، می گوید برو خانه ای پیدا کن در این بنگاه ها، تا برایت بخرم ولی ایشان خودش پیش قدم شد، این بنگاه و آن بنگاه را زیر پا گذاشت. فراموش نمی کنم که یک بنگاهی بود پشت دارایی، اسمش را نمی دانم، یک خانه ای پیدا کرده بود در همین کوچه بالا، خودش رفته بود خانه را ببیند، در سمت حیاط بسته بوده، از پله می رود بالای پشت بام و از زیر شیروانی خانه را می بیند. ملاحظه کنید، مرد محترم و میانسال، آیت الله در این شرایط می رود و خانه را می بیند. من نبودم و بعداً به من خبر داد. الان خانه ام موجود است آمد و گفت سید! یک خانه برایت پیدا کرده ام. گفتم کجا؟ گفت مقابل پارک شیرین. خانه را حاج آقا دیده بود، دو تا اتاق پایین و دو تا اتاق هم فوقانی داشت ولی کلنگی بود، مثل این که ایشان پسند نکرده بود، پس دوباره به فعالیت افتاد برای یافتن یک خانه دیگر. خانه بعدی را که پیدا کرد، خیابان مصوری، کوچه کریمی، آن را پسند کرد. من که هیچ کاره بودم، حاج آقا باید پسند می کرد. خدا رحمتش کند. گفت سید! یک خانه ای برایت پیدا کرده ام. دو دانگی و چهار دانگی. رفتیم خانه را دیدیم و گفت برو قولنامه بکن. گفتم حاج آقا پول ندارم. گفت بابا، ده هزار تومان چیست؟ در حالی که آن موقع این پول مبلغ زیادی بود، سی سال است که حاج آقا شهید شده اند، حرف آن وقت هاست.

 

داستان مربوط به اواخر عمر بابرکت شهید است؟

بله، ایشان بعد از آن شهید شد. ده هزار تومان برای قولنامه داد اما هنوز در سند ثبت نشده بود. گفتم که، خانه از دو قسمتِ دو دانگی و چهار دانگی تشکیل شده بود، بخش دو دانگی دو دانگی را برای ما خریدند، چهار دانگی را یک کس دیگر خرید. رفتیم قولنامه کردیم و صاحبخانه شدیم. کل بهای دو دانگ خانه، یکصد و بیست یا یکصد و سی هزار تومان آن موقع شد. خانه کلنگی و کوچک بود. بعداً باز هم ایشان فعالیت کرد و کردش شش دانگی. خیلی زحمت و دوندگی داشت. این قدر پرونده قطوری داشت که وقتی رفتیم اداره ثبت، گفتند این درست نمی شود؛ نشدنی است. خانه، مشکل سندی داشت اما عاقبت شد: شش دانگی. اما چون خانه کلنگی و قدیمی بود، بعداً ایشان به بنده تذکر دادند که سید، این را تخریبش کن، از نو بساز. ما خانه را تخریب و خاکبرداری و اسکلت سازی کردیم. اگر بدانید که این جا هم چقدر برای ما زحمت کشید، مدام با این و آن در تماس بود که آقا، شما آهن بده، شما آجر بده. من که هیچ چیز در بساطم نبود. با زحماتی زیاد، آبرو خرج کرد تا خانه ساخته شد و رسید به اسکلت سازی. تازه بعدش که ما در خانه مستقر شدیم، گفت سید چشم روشنی چه بیاورم برای این خانه؟ این دیگر خیلی حرف است، خانه که از من نیست، خانه خودش است، همه اش را خودش خریده. خلاصه با بچه ها مشورت کردم، گفتم حاج آقا این طور فرموده اند. نه این که روی مان به همدیگر باز بود، بینمان یگانگی بود، به من گفته بود «دیدنی» خانه را حتماً خودت باید انتخاب کنی؛ هرچه لازم داری. گفتم حاج آقا یکی از آن قالیچه ها را بیاورید. با این که من شاگرد حاج آقا بهاء بودم و ایشان از هر جهت استادم بودند، از لحاظ سنی هم کوچک تر از ایشان بودم، اما چون در وجود آن بزرگوار می دیدم، پس به راحتی گفتم حاج آقا، اگر ممکن است همان قالیچه ای را که در آن اتاق خانه تان انداخته اید، برای ما بیاورید. با بزرگواری تمام فرمود: چشم. گفتم کی تشریف می آورید؟ گفت فردا صبح، صبحانه مهمانت هستیم. کاش این ها آن موقع فیلمبرداری می شد. ما صبح بیدار شدیم و نماز خواندیم و صبحانه تهیه کردیم. شیر و چای شیرین بود و یک چیزهایی هم به احترام حاج آقا اضافه کردیم. همین طور منتظر بودیم که یک دفعه گفتیم خدایا، چرا حاج آقا دیر کرده است؟ قول داده بود و می دانستم که قول ایشان حتمی و قطعی است، اما یک کمی دیر شد، رفتم در کوچه و سر خیابان که ببینم چرا حاج آقا دیر کرده اند؟ یک مرتبه دیدم این شخص بزرگوار، با آن ریش سفید و عبا و عمامه، خدا می داند که قالیچه را تا کرده و زده بود زیر عبا، داشت پیاده می آمد. گفتم حاج آقا، مگر تاکسی نبود؟ گفت نه، ولی اشکالی ندارد. خیلی متواضع و خاکی بود. اگر هر کس دیگری بود این کارها را نمی کرد. این که یک آیت الله والامقام، یک تخته قالیچه را صبح زود بگیرد زیر عبا و بیاورد به عنوان دیدنی خانه ای که خودش آن را تهیه کرده و اصلاً مال خودش است... ما واقعاً شرمنده شده بودیم. قالیچه را آوردند و دادند و صبحانه را میل فرمودند. این گذشت، آن قالیچه یک جفتی داشت و کوچک هم بود- مثل این هایی که در محراب می اندازند، شاید به مساحت یک، یک و نیم مترمربع- گفت سید، قالیچه تکی به درد نمی خورد، جفتش هم مال شما؛ و جفتش را هم برای ما آورد.

یادش به خیر، زمستان های قدیم مثل الان نبود، همه اش برف و یخبندان بود. یک روز زمستان در سرمای شدید، تشری به من زد گفت سید! گواهی نامه رانندگی گرفته ای؟ گفتم بله. فرمود پس چرا نمی روی برای ماشین ثبت نام کنی؟

 

دوران بعد از انقلاب بود؟

بله. عرض کردم حاج آقا! ثبت نام کاری ندارد، پول می خواهد. با یک تشری گفت برو سید، خدا درست می کند. خدا شاهد است که «زورکی» مرا فرستاد. رفتم ایران ناسیونال. آن جا آقای اجدادی سرپرست و مدیر بود. مدارک را دادم، عکس و فتوکپی شناسنامه، ولی هیچ چیز در بساطم نبود. بعد که خانه را خریدند و سند صادر و به نام ما شد، کسری زندگی ما فقط ماشین بود. رفتم آنجا و برای ماشین ثبت نام کردم و آمدم، اما دیگر هیچ سراغش نرفتم، چون قیمتش شصت هزار تومان بود و هیچ پولی در بساط ما نبود. جالب این که من خودم فراموش کرده بودم اما ایشان یادش بود. فرمود آقای نجفی! رفتی سراغ ماشین؟ گفتم نه حاج آقا. گفت حالا که ثبت نام کرده ای، برو. رفتم ایران ناسیونال، گفتند حاج آقا، چند وقت پیش ماشینی به اسم شما درآمد که پیکان دولوکس بود، ولی چرا نیامدید ببرید؟ گفتم من اطلاع نداشتم. گفتند ما از رسانه ها اطلاعیه دادیم که فلان تاریخ بیایید. گفتم خب. نیامدم دیگر... گفتند خب، ما هم دادیمش به کس دیگر، حالا کارلوکس موجود است؛ به جای دولوکس. گفتم دولوکس چیست؟ کارلوکس چیست؟ چون تا آن موقع ماشین نداشتم. خلاصه از سر ناچاری گفتم عیبی ندارد، همان کارلوکس باشد، و تحویل گرفتیم. آن زمان، بنزین کوپنی بود. فرماندار، چون به من اطمینان داشت، مقدار زیادی کوپن بنزین در اختیارم گذاشته بود و می گفت به کسانی که می شناسید و مستضعفند، فقیرند و نمی توانند بنزین دولتی بزنند، بدهید. یادم است که کوپن خرید و فروش می شد و خیلی از اشخاصی که با ماشین کار می کردند، مجبور بودند از این راه وسیله نقلیه خود را راه ببرند و به کوپن فروش ها مراجعه می کردند. ما هم تقسیم کوپن ها را می کردیم بین اشخاصی که می شناختیم، کسانی که واقعاً مستحق بودند و احتیاج داشتند.

 

از مبارزات شهید چه چیزهایی را به خاطر دارید؟

یک جمله یادم افتاد که خیلی جالب است. وقتی امام خبر دادند که از پاریس می خواهند تشریف بیاورند، حاج آقا بهاء و آیت الله اشرفی اصفهانی که هر دو از مدرسین برجسته مدرسه آیت الله العظمی بروجردی بودند، گفتند طلبه ها آماده شوند، می خواهیم برویم به استقبال حضرت امام در تهران. چیزی که من یادم است، این که آیت الله اشرفی و آیت الله حاج آقا بهاء الدین محمدی عراقی در صدر کاروان بودند، بقیه هم شامل ما طلبه ها و آقایان دیگر و بازاریان بودند. ما سوار بر سه دستگاه اتوبوس بودیم. مسافران اتوبوس اولی همه روحانی بودند، مسافران دو دستگاه اتوبوس پشت سر ما نیز آقایان بازاری و شاید اداری بودند. ما حرکت کردیم به قصد تهران برای استقبال از امام. رسیدیم پلیس راه. مأموران به رسم معمول، ساعت زدند و حرکت کردیم اما روز بد نبینید! نرسیده به بیستون، یک دفعه دیدم راننده دست و پایش را جمع کرد و یک عکس از جیب نامبارکش در آورد. عکس شاه ملعون بود که می خواست بزند پشت شیشه اتوبوس. من به آرامی آمدم به آقای اشرفی اصفهانی عرض کردم حاج آقا راننده عکس شاه را زده پشت شیشه، حاج آقا فرمود بگو نگه دارد، من پیاده شوم؛ بسیار قاطع به راننده گفتم حاج آقا این طور می گویند، این کار صلاح نیست و با هدف مقدس ما منافات دارد، ما داریم می رویم به استقبال امام خمینی، امام از پاریس می خواهند به جنگ مستقیم با شاه بیایند، آن وقت تو عکس شاه را می زنی جلوی ماشینت؟ به این حالت «کوسه و ریش بند» می گویند! از آن طرف می خواهیم برویم استقبال امام، از این طرف عکس شاه را زده ایم. گفت حاج آقا! اگر عکس نزنیم، چماق دارها، چوب به دست ها، در بیستون به انتظار ایستاده اند. تمام شیشه ها را خرد می کنند. حاج آقا اشرفی فرمود: «خب خرد کنند...» ماجرا از این قرار بود که بچه های حزب اللهی هم چوب و چماق آورده بودند در ماشین، چون می دانستند درگیری پیش می آید و آماده بودند برای مبارزه با این چماق دارها. از قرار، چماق دارها نرسیده به بیستون در پمپ بنزین ایستاده بودند. ما نیز پرده های اتوبوس را کشیدیم، گفتیم اگر اینها ببینند که همه روحانی در یک اتوبوس جمع هستند، طوری حسابمان را می رسند که دیگر پیدا نباشیم. خلاصه، رد که شدیم، از جلوی شیشه راننده همه ما را دیدند. گفت خودشان اند. با سنگ و چوب به ماشین حمله کردند. شیشه ماشینی را که آیت الله اشرفی و آیت الله عراقی در آن بودند و ما طلبه ها هم خدمتشان بودیم، خرد کردند. آن دو دستگاه ماشینی که بعضاً جلو یا عقب بودند نیز توقف کردند تا با چماق دارها درگیر شوند. ما هم عده زیادی بودیم: سه دستگاه اتوبوس و حدود صد نفر مسافر بودیم، آن ها فقط سی، چهل نفر بودند ولی ژاندارمری پشتیبانشان بود. پاسگاه آن جا بود و به پشتگرمی ژاندارمری این کارها را می کردند؛ نه خودشان. حاج آقا عطاء و حاج آقا بهاء صلاح ندانستند درگیر شویم، فرمودند اگر بخواهیم درگیر شویم حداقل دو، سه تا کشته و زخمی می دهیم و از هدفمان هم باز می مانیم. علما سیاست دارند، واقع نگر و دور بینند، واقعاً هم همین طور بود، اگر ما درگیر می شدیم، دیگر تا غروب باید آنجا می ایستادیم. حاج آقا گفت هیچ مسأله ای نیست، به راننده هم گفتند هیچ ناراحت نباش، تمام شیشه هایت را نو می اندازیم و هیچ مشکلی نیست. از بیستون که حرکت کردیم و رسیدیم به صحنه، کاری با ما نداشتند. از صحنه بیستون که رد شدیم رسیدیم به کنگاور. کنگاور کاملاً برعکس بود، آمدند استقبالمان و شعار درود بر خمینی و مرگ بر شاه سر دادند. عکس بیستون که شیشه ها را خرد کردند و چماق به دست بودند، این جا از ما استقبال گرمی کردند و به مسجد بردندمان. پذیرایی خوبی هم کردند. خدا رحمت کند گویا حاج آقا بزرگ هم بودند. یک ناهار پذیرایی کردند از همه و حرکت که کردیم بدرقه مان کردند، درود بر خمینی، مرگ بر شاه ادامه داشت تا این که از کنگاور خارج شدیم. از کنگاور که خارج شدیم، دیگر در امن و امان بودیم تا تهران. تهران آن موقع ساعت ده شب حکومت نظامی بود. نزدیک بود ساعت ده شود. گفتم چه کار کنیم؟ خدا ان شاء الله روز به روز بر عظمت این تهرانی ها بیفزاید، به جان شما قدم به قدم می آمدند جلوی اتوبوس ها را می گرفتند، آقا! مثلاً ما یکی دو خروار برنج خیس کرده ایم که بپزیم برای کسانی که به استقبال امام می آیند؛ خراب می شود. لطف کنید تشریف بیاورید منزل ما، حسینیه، مسجد. همه مساجد و حسینیه ها آماده پذیرایی بودند. برای ما آقای یاسینی، از روحانیون کرمانشاه، قبلاً در تهران برنامه ریزی کرده و دعوت گرفته بودند که آنجا برویم. مهمان آقای یاسینی بودیم، حالا نمی دانم کدام مسجد و کدام محله بود. حجت الاسلام یاسینی از روحانیون و مذهبی های خوب این جا بودند. بعد هم تشریف بردند تهران، الان هم هستند ولی گویا کمی پیرمرد شده اند. رسیدیم چهارراه سیروس. جان مطلب این جاست. در چهارراه سیروس گفتند دیگر اگر بخواهید بروید آن طرف تر، ساعت ده حکومت نظامی است و همه تان را دستگیر می کنند و می برند ساواک. گفتیم این کار عقلایی نیست که این ساعت برویم. یک آقایی حسینیه داشت، ما را برد آنجا. هوا سرد بود، در حسینیه چادر کشیده بودند، بخاری ها گرم بود و غذا آماده، گویا ایام محرم و صفر هم بود که امام وارد شدند. گفتیم چرا این قدر زحمت کشیده اید؟ گفتند نه حاج آقا! ما برنامه داریم، هر روز از ساعت ده و یازده صبح همین طور به انقلابیون غذا می دهیم تا دو بعد از نیمه شب؛ هیچ مشکلی نیست. ما هم دیگر ماندیم. مسافران دو دستگاه اتوبوس دیگر هم رفته بودند جای دیگر. هنوز امام وارد نشده بودند که یک روز حاج آقا بهاء را در خیابان های تهران دیدم. گفت سید! بیا برویم دانشگاه. بعد توضیح داد که چون حکومت مانع از ورود امام شده، می خواهیم با جمعی از علماء در دانشگاه تهران متحصن شویم. حقیقتش من نرفتم. راستی آن ملعون کی بود؛ نخست وزیر وقت؟

شاهپور بختیار.

خلاصه گفتم خیر، چون به خانه ام نگفته ام و اطلاع ندارند.

البته آن تحصن با حضور حاج آقا عطاء و علمای بزرگ دیگر برگزار شد.

علمای تهران همه بودند. خیلی اشخاص رفتند مسجد دانشگاه و آن جا برای ورود امام متحصن شدند و مؤثر هم بود. این ها گذشت تا روزی که امام وارد میهن اسلامی شدند. امام که وارد شدند، حاج آقا بهاء گفتند برویم بهشت زهرا (سلام الله علیها) به استقبال حضرت امام (رحمه الله). جمعیت زیادی راه افتاد برای استقبال امام. من خیابان نیروی هوایی بودم. از نیروی هوایی باید بیایی میدان شوش، از میدان شوش باید بروی بهشت زهرا. از میدان شوش تا بهشت زهرا راهبندان شد. هرچه ماشین بود در راه مانده بود؛ حتی در مزارع کنار جاده. مردم در غیر مسیر جاده هم رفته بودند و دیگر راه به کلی بند آمد. به سلامتی شما، بنده آن موقع جوان تر بودم- البته حالا هم جوانم!- پیاده راه افتادم از میدان شوش تا بهشت زهرا، حالا چند کیلومتر است؛ نمی دانم.

بیست کیلومتر بیشتر است.

احسنت، آن هم نه از جاده آسفالته، بلکه از جاده خاکی.

اصلاً همه پیاده می رفتند، آن روز من هم، با وجود سن کمم، آن جا بودم.

سرانجام رسیدیم بهشت زهرا. منتظر ورود امام بودیم و ازدحام جمعیت به قدری زیاد بود که به وسیله ماشین نمی شد حضرت امام را به بهشت زهرا انتقال داد. آخرش به وسیله هلی کوپتر، آن هم با چه زحمات فوق العاده ای، توانستند هلی کوپتر امام را در بهشت زهرا (سلام الله علیها) فرود بیاورند. آن سخنرانی یادگاری و تاریخی را که هیچ گاه فراموش نمی شود و ضبط شده و گاهی از صدا و سیما پخش می شود و خیلی هم به جا است که همیشه به مناسبت هایی پخشش کنند، حضرت امام آن جا ایراد کردند. من یک جمله اش را نقل به مضمون یادم است که گفتند: «بختیار گفته که یک کشور و دو دولت نمی شود. فرمودند خب، درست می گوید، آنی که غیر قانونی است باید برود. تو غیرقانونی هستی، مردم نمی خواهندت، مگر زور است؟ نه تو را می خواهند و نه آن اربابت را». مردم چه می خواستند؟ مردم امام و جمهوری اسلامی را می خواستند. امام بختیار را با حرف خودش محکومش کردند، فرمودند تو که غیرقانونی هستی باید بروی، ما هستیم.

حاج آقا بهاء را هم در آن مسیر دیدید؟

نه؛ از بس که ازدحام زیاد بود. یک کیلومتر مانده بود به جایگاه امام، من آن جا ایستادم و سخنرانی را گوش کردم. در اثر ازدحام جمعیت نمی توانستم جلوتر بروم؛ این هم داستان آن تحصن که با ورود حضرت امام ختم به خیر شد.

خداوند إن شاء الله شما را موفق و مؤید بدارد که همیشه این برنامه ها را در هر جا و مکانی ادامه بدهید.

منبع مقاله :

ماهنامه ی فرهنگی تاریخی شاهد یاران، دوره ی جدید، شماره ی 69، مردادماه 1390



کلید واژه ها :

mohammadi araghi استان کرمانشاه کرمانشاه آبادانی محمود محمدی عراقی محمدی عراقی

پرسش و پاسخ مستقیم
با آیت الله