پیوندها
نظر سنجي

خاطرات

تاریخ و ساعت ارسال :30 آبان 1394 | 01:20

جرمی نداشت، جز پیروی از حضرت امام (2)؛


گفتگو با آیت الله محمود محمدی عراقی فرزند "شهید آیت الله بهاء الدین محمدی عراقی"

حالا که با پیشینه و اسلاف پدر شهید و بزرگوار و نیز پدربزرگ گرامی شما آشنا شدیم، دوست داریم بفرمایید شهید حاج آقا بهاء الدین محمدی عراقی از چه زمانی تحصیلات خود را شروع کردند؟ طبعاً هم می بایست تحصیل علم را در دامان پرمهر پدرشان شروع کرده باشند.

بله، در تحصیلات اولیه شان از وجود پدر استفاده کردند، منتها خیلی زود به قم آمدند.

در چه سنی؟

این طور که من در ذهنم هست، ایشان از حدود سن شانزده سالگی به قم رفتند.

در قم نزد چه کسی زندگی می کردند؟ آن جا حجره گرفتند یا کسی از اقوام و آشنایان در این شهر ساکن بود؟

از بین علمای اراک که در قم بودند و بعضی از آنها هم به شهادت رسیدند، ایشان از بعضی از آنها خیلی اسم می بردند و می گفتند ما به خانه ی آنها رفت و آمد داشته ایم، از جمله آن عزیزان، شهید بزرگوار مرحوم هاشمی سنجانی- از شهدای هفت تیر- معروف بودند، که پدرم از ایشان خیلی اسم می بردند. سنجان نزدیک کرهرود- اراک فعلی است و این شهید بزرگوار اهل آن منطقه بود. جالب این که تاریخ شهادت این دو شهید عزیز- پدر ما و آقای هاشمی سنجانی- تقریباً نزدیک هم بود، به این ترتیب که پدر ما در بیستم مرداد همان سالی شهید شدند که در هفتم تیرماهش حادثه هفتم تیر رخ داده بود. به هر جهت زندگی شهید محمدی عراقی به شکل طلبگی، خیلی ساده و در حجره بوده و عمدتاً نیز تحصیلاتشان در قم بوده. آن چه بنده به خاطر می آورم، این است که ایشان مرتباً به درس چند تن از علمای بزرگ می رفتند: یکی مرحوم آیت الله العظمی بروجردی (رحمه الله) بودند که پدر ما درس های معظمٌ له را می نوشتند و دست خط هایی از ایشان به جا مانده است. دومین استاد پدرمان حضرت امام خمینی (رحمه الله) بودند و در همان زمانی که ایشان پای درس مرحوم حضرت آیت الله العظمی بروجردی می نشستند، به درس حضرت امام هم می رفتند که تقریرات آنها هم موجود است.
من خاطرات زیبایی از آن زمان دارم. شاید کودکی چهار، پنج ساله بودم که گاهی با ایشان سر درس می رفتم. مثلاً یادم است درس مرحوم آیت الله العظمی بروجردی در حرم حضرت معصومه (علیها السلام) بود؛ در ایوانی که مقابل مرقد مطهر آن بانوی مکرمه هست. در صحن بزرگ، ایوان بزرگی بود که در آن ایوان منبری گذاشته بودند و مرحوم آیت الله العظمی بروجردی آن جا درس می دادند، هنوز مسجد اعظم را نساخته بودند. کار و زندگی اینها فقط همین درس بود. در دوران طلبگی هیچ هم و غمی جز درس نداشتند. من دو، سه جمله عرض می کنم که اینها برای طلاب و دانشجویان ما خیلی درس است. آن موقع هنوز به حضرت امام نمی گفتند، به ایشان می گفتند «حاج آقا». مرحوم آیت الله بروجردی را هم «آقا» می گفتند. بنابراین هر وقت پدرم می گفت می خواهم بروم درس آقا می فهمیدیم که می روند درس آقای بروجردی و هر وقت می گفت می روم درس حاج آقا یا «حاج آقا روح الله» می فهمیدیم که به درس امام می روند. امام مسجد سلماسی درس می دادند و مرحوم آیت الله بروجردی در صحن حضرت معصومه (علیها السلام). این دو بزرگوار به علاوه مرحوم آیت الله العظمی اراکی و مرحوم آشیخ عبدالنبی اراکی که دو عالم بزرگوار به این اسم در قم بودند و هر دو از استادهای برجسته و اصلی آن زمان بودند: آقای اراکی که نخست از ایشان نام بردم، همان آیت الله العظمی محمدعلی اراکی بودند که بعد از ارتحال حضرت امام، بخشی از مقلدین امام به ایشان مراجعه کردند. ایشان و آقای اراکی دومی نسبتی با هم نداشتند و فقط اهل یک شهر بودند. پدرم البته در درس مرحوم علامه طباطبایی (رحمه الله) در تفسیر قرآن هم شرکت می کردند و خودشان در قم از مدرسین بودند و با شاگردان برجسته و درجه ی اول امام هم بحث بودند و مباحثه می کردند. از افرادی که الان در حیات هستند اگر بخواهم اسم ببرم- چون معمولاً برای مباحثه به منزل ما می آمدند یادم مانده- حضرت آیت الله مظاهری که الان در اصفهان هستند و نیز حضرت آیت الله مؤمنی قمی همیشه به منزل ما می آمدند: آیت الله محمد یزدی، آیت الله طاهری خرم آبادی و آیت الله قاضی زاده هم بودند که الان رئیس حوزه ی علمیه ی اراک هستند و این بزرگواران نیز برای مباحثه به منزل ما رفت و آمد می کردند.

از میان شهدای گرانقدر روحانیت، پدر گرامی شما بیشتر با چه کسی یا کسانی معاشرت داشتند؟

در قم ایشان با بزرگانی همچون حضرات آیات و علماء سید احمد زنجانی، اراکی، حاج مرتضی حائری با کسانی همچون حضرات آیات عظام مظاهری، مؤمن، طاهری خرم آبادی نزدیک بودند. از بین شهدای محراب نیز ایشان بیش از هر کسی به چهارمین شهید محراب آیت الله حاج آقا عطاء الله اشرفی اصفهانی در کرمانشاه نزدیک بودند.

البته پدر شما از نظر سنی جای پسر ایشان بودند، چون شهید اشرفی اصفهانی با پدربزرگتان حاج آقا بزرگ تقریباً هم سن بودند.

بله، ولی ابوی مرحوم حاج آقا بهاء الدین، با شهید اشرفی خیلی نزدیک بودند. در واقع وقتی ایشان از بعد از سال 1347 به کرمانشاه رفتند، بیشتر با مرحوم شهید اشرفی اصفهانی مأنوس بودند.

شهید اشرفی اصفهانی از حدود سال 1335 به دستور حضرت آیت الله بروجردی در کرمانشاه مستقر شده بودند و شهید محمدی عراقی که جوان تر بودند، سال 1347 پس از اتمام تحصیلات و کسب درجه اجتهاد به کرمانشاه هجرت کردند.

بله و به دستور حضرت امام رفتند به کرمانشاه. البته به کنگاور نیز رفت و آمد می کردند ولی منزلشان کرمانشاه بود.

حضرت امام به چه منظوری به پدرتان این دستور را دادند؟

برای تدریس در حوزه ی علمیه ی آیت الله بروجردی، که زیر نظر شهید اشرفی اصفهانی اداره می شد. پدرم اصل تدریسشان، در حوزه ی علمیه ی آیت الله بروجردی بود، در کرمانشاه من متأسفانه چون آن موقع قم بودم و بعداً هم به خاطر فعالیت های سیاسی فراری بودم و خیلی نمی توانستم در انظار آشکار شوم، بعد هم دو، سه بار دستگیر شدم و بعد هم محکوم شدم که تا انقلاب در زندان بودم، لذا در مجموع خیلی کم می توانستم به کرمانشاه بروم.

شما متولد چه سالی هستید؟

بنده متولد 1331 هستم.

یعنی از حول و حوش سنین بیست سالگی تا زمان انقلاب که بیست و شش سالتان بوده، به لحاظ مبارزات سیاسی تقریباً یا متواری بودید، یا این که در زندان به سر می بردید.

بله، فلذا خیلی کم به کرمانشاه می رفتم، ولی در عین حال تا همان اندازه که رفته بودم، احساس و دریافت خودم را از آن روزگار خدمت شما عرض می کنم. شخصیت مرحوم آیت الله اشرفی اصفهانی، یک شخصیت معنوی و اخلاقی بود، یعنی در بین همه ی علماء ایشان محوریت داشتند و مردم به ایشان ارادت خاصی داشتند، اما سنشان بالا بود و می شود این تعبیر را عرض کنم که شخصیت دوم روحانی استان که گرداننده و میدان دار بودند، مرحوم ابوی شهید، حاج آقا بهاء بودند. ایشان هم مدرس اصلی حوزه ی علمیه بودند و برای طلاب جوان استادی می کردند و هم با مردم و به خصوص با جوان ها، رابطه ی خوب و سازنده ای داشتند. از طرفی زمانی که شهید شدند، سن ایشان چندان هم زیاد نبود...

پدرتان هنگام شهادت پنجاه و سه ساله بودند؟

بله و طی مدتی که در کرمانشاه بودند گاهی که من آن جا می رفتم، می دیدم که اگر کمی دیر می رسیدی به مسجد ایشان، دیگر در مسجد جایی برای نشستن یا به نماز ایستادن پیدا نمی کردی، مثلاً باید هر روز مقداری قبل از ظهر یا مغرب می رفتی و اگر زمان ظهر یا مغرب می رسید از جماعت جا می ماندی. نکته ی دوم این که بدون اغراق، بالای نود درصد از شرکت کنندگان در مسجد ایشان جوان ها بودند. یعنی شهید محمدی عراقی روحانی مردمی ای بود که محور فعالیت ها و برنامه های انقلابی و اسلامی برای ایشان جوان ها بودند. علتش هم این بود که ابوی با جوان ها به قول معروف خیلی خودمانی، خاکی و صمیمی بودند. آن حالاتی را که برخی شخصیت های روحانی ما دارند، در ایشان نبود. مثلاً اگر در خیابان جوانی را می دیدند با اسم صدایش می زدند که مثلاً «حسن آقا» بیا ببینم. وقتی آن جوان جلو می آمد، می گفت مثلاً فلان مشکل را دارم. می گفتند بیا انشاء الله مشکلت را حل می کنم. چنین حالتی برقرار بود. هیچ گاه نمی گفتند من روحانی ام و مثلاً برای من زشت است که با بچه ها بازی کنم. همیشه به بچه ها می گفتند قبل از نماز به مسجد بیایید. وقتی جوان ها قبل از نماز می آمدند نیز برای شان به فراخور امکانات آن موقع، اسباب سرگرمی، ورزش، کتابخوانی و این گونه کارها را آن هم برای پسرها و دخترها به صورت جداگانه، فراهم می کردند. در مرور و فراگیری دروس قرآن، اصول دین و همه کارهایی که برای جوان ها جاذبه داشت، خودشان هم با آنها شریک می شدند. حتی به شوخی می گفتند که سر کلاس ها بیایید، من حاضرم با شما کشتی بگیرم تا ببینیم چه کسی برنده می شود. چنین حالتی داشتند، لذا همه آنها حاج آقا را بسیار دوست می داشتند و این قبیل کارها و روحیات ایشان، سبب شد که نسلی جوان و انقلابی در سال های قبل از انقلاب تربیت شوند که بسیاری از آنها به جبهه رفتند و شهید شدند و آن هایی که باقی ماندند نیز جزء مسئولان اول استان یا کشور شدند. البته ما با آن هایی که از دنیا رفتند یا شهید شدند امکان ارتباط نداریم ولی آنهایی که زنده هستند بهتر و بیشتر از بنده می توانند شرح فعالیت ها و برنامه های دینی تأثیرگذار ایشان را، که از پیروزی انقلاب اسلامی و همچنین در امر کادرسازی برای انقلاب و نظام اسلامی نقش مهمی داشت، برای شما تعریف کنند.

در واقع از سال 1347 که پدر بزرگوارتان به کرمانشاه برگشتند و آن جا ماندند تا 1357 که انقلاب پیروز شد و سرانجام تا 1360 که خود ایشان به فیض عظمای شهادت رسیدند، یک دوره ی حساس و مهم سیزده ساله از تاریخ معاصر را شهید حاج آقا بهاء در استان کرمانشاه که مرکز منطقه ی مهمی از غرب کشور است، به تربیت نیروی انسانی و انقلابی پرداختند و نوجوانان و جوانان آن دوره ی پربار سیزده- چهارده ساله، آدم های سرنوشت ساز دهه ی شصت و بعد از آن شدند.

بله، این گروه آدم هایی شدند که در انقلاب و دفاع مقدس و جنگ شرکت داشتند و بعد هم در اداره ی امور منطقه، مثلاً استاندار یا فرماندار شدند، جزو فرماندگان کمیته ها و سپاه بودند و امثال اینها. یعنی همان بچه ها و نوجوانانی که در مسجد حاج آقا و سر کلاس ها و پای منابر ایشان رشد کردند، در این دوران به ثمر رسیدند و بار دادند. این خدمت بزرگی بود که ابوی انجام دادند و می شود گفت که خودشان هم شهید شدند و ثمرات عملی پرورش این شاگردان را به طور کامل ندیدند، ولی آن نیت خالصی که ایشان داشتند به خوبی تأثیر خودش را گذاشت. وقتی هم که جنگ شروع شد در غرب کشور از نظر مکانی فاصله ی چندانی با جبهه نبود. از نظر زمانی نیز فاصله ی بین انقلاب و جنگ خیلی نبود و سرعت اتفاقات تند بود. ایشان در آن زمان محور فعالیت ها و حرکات رزمندگان غرب کشور و پشتیبان اصلی جبهه ها بودند؛ هم از نظر تأمین نیرو و هم از نظر رسیدگی و سرکشی به جبهه های غرب؛ البته آن زمان در جبهه های غرب هم خیلی مشکل وجود داشت...

ایشان به اتفاق شهید محراب به مناطق جنگی می رفتند؟

بله، خودشان در جوار شهید محراب و مرحوم حاج آقا بزرگ در آن جا حضور می یافتند. البته کنگاور و کرمانشاه عقبه ی اصلی جبهه محسوب می شد. امروز شما باور نکنید که مثلاً پخت نان برای جبهه ها در خانه های مردم کنگاور صورت می گرفت. یعنی کافی بود مردم ببینند مرحوم حاج آقا بزرگ که فردی پراحساس بود، اشک در چشمانش حلقه زده و می گوید بچه های ما در جبهه نان ندارند. مردم با دیدن این اشک های پاک، همه می رفتند خانه های شان و هرچه آرد داشتند، می آوردند و نان تهیه می کردند، با وانت و کامیون، بار می کردند و می بردند به منطقه. اینها عمدتاً کار ایشان بود در دوران جنگ و حکمی هم از جانب حضرت امام داشتند به عنوان حاکم شرع برای برخورد با ضد انقلاب، که اطراف و نواحی آن منطقه یکی از مناطق آلوده بود. این ها چیزهایی است که من به یادم مانده ولی تأکید می کنم از کسانی که به ایشان نزدیک بودند، کسانی که شهید نشده اند و در حیات هستند، تا وقتی هستند، شما بروید و بیش از من خاطره دارند که برای شما بیان کنند، چون عرض کردم که من قبل از پیروزی انقلاب در زندان بودم و نزد شهید نبودم. دوستان خاطرات و مسائل بسیار زیبایی دارند که می تواند آموزنده باشد- برای نسل جوان و به خصوص روحانیون جوان ما- از جهت آن رابطه ی نزدیک و صمیمی ای که یک روحانی با مردم و به خصوص نوجوانان و جوانان، می تواند برقرار کند.

حالا خوب است به مبارزات قبل از انقلاب شهید بپردازیم. البته آن بزرگوار بعد از انقلاب هم که حاکم شرع کرمانشاه می شوند، طبعاً به صورت مستقیم رویاروی ضد انقلاب قرار می گیرند، که در فاصله ی زمانی قبل از جنگ- یعنی 1357 به بعد- و بعد هم تا زمان شهادتشان، این رویارویی به انحاء مختلف ادامه می یابد. سرانجام نیز همین مسأله ی رویارویی با ضد انقلاب باعث شهادت ایشان می شود.

چون حاج آقا بهاء شاگرد حضرت امام بودند، از همان ابتدا که امام خمینی (رحمه الله) در سال 1342 نهضت را شروع کردند، ایشان هم به عنوان یکی از شاگردان حضرت امام همان خط و راه معظمٌ له را می رفتند. امام که آن طی طریق را در مبارزه شروع کردند، ایشان جزو شاگردان همراهشان بودند و در تمام برنامه هایی که در آن دوران کوتاهی که امام- قبل از این که دستگیر شوند- اجرا می کردند حضور داشتند.

در چه کارهایی؟

مثلاً در سخنرانی های حضرت امام، نوشتن و پخش اطلاعیه های آن موقع معظم له. یادم است وقتی حادثه مدرسه ی فیضیه و حمله به طلاب در روز شهادت حضرت امام صادق (علیه السلام) پیش آمد و عمال رژیم آن سید طلبه و مظلوم را از پشت بام به پایین پرت کردند، امام یک اطلاعیه صادر فرمودند. باز خاطرم است ما بچه بودیم و ابوی همان اطلاعیه را آوردند خانه. آن موقع دستگاه تکثیر و این چیزها نبود، بنابراین ما از روی همان نسخه ی دست نویس، برگه هایی که آن موقع به آنها می گفتیم کاربن یا کپیه و هنوز هم نمونه اش در بازار هست، می گذاشتیم و بعد خیلی سفت و سخت، با قلمی از روی اطلاعیه امام می نوشتیم که مثلاً از روی آن پنج، شش نسخه به صورت دستی تکثیر شود. بعداً ابوی این نسخه ها را می بردند که برای جاهای مختلف بفرستند، یا پخش کنند. در ذهنم مانده که امام در ابتدای آن پیام قریب به این مضمون فرموده بودند: «من چه پاسخی بدهم به پدر پیر آن طلبه سید جوان...؟» گویا نام ایشان سید یونس اردوباری بود؛ اگر اشتباه نکنم و باید در صحیفه ی نور امام، جزو اولین اطلاعیه ها ثبت شده باشد. باری، امام فرموده بودند این طلبه ی جوان چه گناهی کرده بود که باید به این وضع به شهادت برسد؟ بعد هم اشاره کرده بودند که به من اطلاع دادند که مأموران رژیم در روز حادثه، طلبه های مجروح را از بیمارستان ها بیرون کرده اند. اطلاعیه ی خیلی عجیبی بود و طبعاً از همان موقع نیز پرداختن به این گونه کارها جزو برنامه های شهید محمدی عراقی بود.

خوب است که ذکر خیری هم از شهید سید یونس، آن طلبه ی جوان شد که شاید به نوعی اولین شهید انقلاب اسلامی محسوب شود.

راستش من نمی توانم در این باره اظهارنظر قطعی بکنم اما بعد از شروع نهضت امام، ایشان شاید اولین شهید روحانی بوده باشد. به هر صورت از همان موقع، ابوی هم به عنوان یکی از شاگردان امام در این مسیر قرار گرفتند. یادم است وقتی حضرت امام را دستگیر کردند، ما سالِ شاید چهارم، پنجم ابتدایی بودیم که مدرسه ها تعطیل شد و بچه ها، مردم، جوان ها و طلبه ها جمع شدند و این شعار را اولین بار من آنجا شنیدم که: «از خون خود گذشتیم، با خون خود نوشتیم، یا مرگ یا خمینی». ما بچه ها کیف و کتاب های مان را که دستمان بود، دور سرمان می چرخاندیم. حرکت مردم این گونه شروع شد و در همان روز بود که از زمین و هوا به مردم قم حمله شد. ما تا آن موقع هواپیمای جنگی ندیده بودیم. اولین بار فانتوم و اف چهار را آن جا دیدیم.

به مردم گلوله هم می زدند؟

نه خیر، دیوار صوتی را می شکستند. به نظرم پانزدهم خرداد چند ساعت از ظهر گذشته بود و عمال رژیم که دیده بودند دیگر حریف مردم نمی شوند، این هواپیماهای فانتوم را وارد معرکه کردند. شاید چهار فروند هواپیما آمد روی آسمان قم. البته بمباران نکردند ولی دیوار صوتی را شکستند و صداهای خیلی مهیبی ایجاد کردند. از آن موقع، دیگر رسماً مبارزات شروع شد. آن چه بنده به خاطر دارم این است که حضرت امام در عراق تبعید بودند و ابوی برای دیدار با امام و ارتباط با معظمٌ له به آن جا می رفتند. ما هم که بچه بودیم، وقتی می رفتیم به کنگاور، می دیدیم که مرحوم حاج آقا بزرگ نیز از امام در سخنرانی های شان اسم می برند- حالا به عنوان طرح مسائل شرعی یا هر عنوان دیگری- و ما هم با شنیدن نام مبارک امام، خیلی بلند از پای منبر صلوات می فرستادیم و بدین وسیله، هرچه دق دلی از رژیم و عمالش داشتیم، در صلوات های پای منبر ایشان، خالی می کردیم. همان طور که قبلاً خدمت شما عرض کردم، بالاخره مأموران دولت هم یک حریمی توأم با احترام و مراعات شأن و لباس و جایگاه مردمی و مذهبی برای ایشان قائل بودند و سعی می کردند وارد آن حریم نشوند، ما نیز از این حریم به وجود آمده پیرامون ایشان استفاده می کردیم و اگر اعلامیه ای، چیزی بود، می بردیم و پخش می کردیم و شعار و صلوات و این طور چیزها هم که دیگر جزو کارهای طبیعی مان بود. معمولاً تابستان ها کار ما این بود. ابوی ما هم یا خودشان سخنرانی می کردند یا در برنامه هایی که پدربزرگمان داشتند شرکت می کردند.

پدربزرگ گرامی تان هم شاگرد حضرت امام بودند؟

نه خیر. البته ممکن است در درس ایشان حاضر شده باشند اما حاج آقا بزرگ مدتی در نجف بودند، در قم هم بوده اند، اما این که شاگرد رسمی حضرت امام باشند، من در این باره چیزی نشنیده ام. شاید وقتی حضرت امام درس می گفتند، ایشان در قم نبودند و مثلاً رفته بودند به کنگاور. عرض کردم من دیگر، فراری یا دستگیر شده بودم و ابوی هم از سال 1347 به کرمانشاه رفتند.
منبع مقاله : 
ماهنامه ی فرهنگی تاریخی شاهد یاران، دوره ی جدید، شماره ی 69، مردادماه 1390



کلید واژه ها :

mohammadi araghi استان کرمانشاه کرمانشاه محمود محمدی عراقی محمدی عراقی

پرسش و پاسخ مستقیم
با آیت الله